تبليغاتX
خنیاگر خاموش -
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...
عشقم را بر سر چهار راه ادم فروشان قدیسه نما

در کشاکش از خود بیگانگی و خود باوری

چنان به جان فشردم

که انگار مرزی نبود میان او و من

افسوس و صد افسوس که غم نان تمامیتم را به سخره گرفت و من له شدم

در لابلای چرخ دنده های این طبیعت وحشی

میخواستم ه کوه و بیابان گریزان شوم

آن هنگام که

همه میخواستند بگویند که میدانند من چگونه ام و

از هیچ ندانستنشان بی خبر بودند

انگار به هیئت تمام زنان زخم خورده ی تاریخ در امده بودم و باز میخواستم

دمی بیشتر

عشقم را ببینم

وقتی که سختیهای تمام این سالهای سیاه را

در ناز سر انگشتانش

حواله ی گونه های زجر کشیده ام کرد

دانستم که چه مایه میخواهمش

های !شمایگان!

من چگونه ام؟

از چه جنس و چه مایه؟

که اینگونه دلم زخمی دردهای بی پایان اوست .......

او از درد دیگران میگوید هماره و من از درد او میمیرم بی صدا

رفیقم را میگویم

که میخندد بی که بداند چرا

های!شمایگان!

زخمی بردلم نشسته که

تا نهایتم را میسوزاند

در این بازار نا مردمی های بسیار

و من هر لحظه بیشتر می فهمم که

چه مایه میخواهمش..........

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 14:3  توسط تاتیانا  |