|
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...
|
در کشاکش از خود بیگانگی و خود باوری
چنان به جان فشردم
که انگار مرزی نبود میان او و من
افسوس و صد افسوس که غم نان تمامیتم را به سخره گرفت و من له شدم
در لابلای چرخ دنده های این طبیعت وحشی
میخواستم ه کوه و بیابان گریزان شوم
آن هنگام که
همه میخواستند بگویند که میدانند من چگونه ام و
از هیچ ندانستنشان بی خبر بودند
انگار به هیئت تمام زنان زخم خورده ی تاریخ در امده بودم و باز میخواستم
دمی بیشتر
عشقم را ببینم
وقتی که سختیهای تمام این سالهای سیاه را
در ناز سر انگشتانش
حواله ی گونه های زجر کشیده ام کرد
دانستم که چه مایه میخواهمش
های !شمایگان!
من چگونه ام؟
از چه جنس و چه مایه؟
که اینگونه دلم زخمی دردهای بی پایان اوست .......
او از درد دیگران میگوید هماره و من از درد او میمیرم بی صدا
رفیقم را میگویم
که میخندد بی که بداند چرا
های!شمایگان!
زخمی بردلم نشسته که
تا نهایتم را میسوزاند
در این بازار نا مردمی های بسیار
و من هر لحظه بیشتر می فهمم که
چه مایه میخواهمش..........