|
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...
|
حفره ي درد /چين رنج/شكن تلخ خيانت روزگاران را در پاي نگاه به خون نشسته ات /
تاب ندارم
از دور ترين و تنگ ترين سلول هاي شكنجه
از لا بلاي ميله هاي خاردار
از آ خرين سكوي زنده بودن حتي...
دستانت را به ياري "انسان"گشوده اي
وزن سنگين حزن كلامت را تاب ندارم........
ميدانم كه استاده اي
ميدانم كه استاده اي
ميدانم كه لاشه ي بوگرفته ام را حتي
با دست بسته اگر نه/
با پاي آبله گون اگر نه/
به دندان ميكشي
تا اگر شبگيري هست به سرخي "قيام"
يا اگر سحري هست به سپيدي صلح
تنگ هم /نظاره كنيم
انسان طاقي من!
ياد آور گندم و اسكله و كوه!
يادگار صخره وتفنگ و آهو!
ميدانم كه استاده اي
ميدانم كه مارش كلام تو
همچنان مي شوراند و مي رهاند
چونان چون آواز "جوناتان"...
ميدانم كه استاده اي
حتي در آخرين سكوي زنده گي
ميدانم /
كه هر چند غريبانه....
اما /
ايستاده اي ي ي...