تبليغاتX
خنیاگر خاموش
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...
جذام گرفته ام/جذام

دردهایم دمل شده /دمل های چرکین/

جذام گرفته ام/جذام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:59  توسط تاتیانا  | 

امروز

در کشاکش تلخ احساس با یقین

با خود اندیشیدم:

"مرزی نبود میان بود و نبود و من نمیدانستم

یا شاید از دانستن این همه میتر سیدم

اینک

من

-خنیاگری خاموشم ـ

که تنها و تنها گز میکنم

خیابان های دانستن را و هی در درون میگریم و میگریم.......

کاش هیچوقت قلم به دست نمیگرفتن

که امروز از رقصاندنش بترسم

دلم "عشقم" را میخواهد

باتمام مختصاتش

های مردم:

من نه دیوانه ام/

نه احمق/

این را از قبل گفته بودم

فقط کمی زیادی مردمانم را دوست میدارم انگار.....

و کمی زیادی شهامت مردن دارم

انگار

من عشقم را میخواهم/با تمام مختصاتش......

این تمام خواسته ام است ....

..........

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:36  توسط تاتیانا  | 

تا به حال برای لقمه ای نان به دریوزه گی و ادم فروشی مبتلا شدی؟یا هیچوقت شده /به خاطر جنسیتت کتک بخوری؟شده وقتی دهان به سخن باز کردی بگویند:"خفه شو"؟یا اینکه به تاراج ببرند تمام داشته هایت را؟و باز هم به دزدی فرهنگ فاخته ی "...." محکومت کنند؟این هایی که میگویم مطمین باش که هیچ ربطی به جایی که ما در ان هستیم ندارد.....اینجا اصلا اینگونه نیست که "بوزینگان ادم شوند" و "عشق بهایی نداشته باشد"/اینجا اصلا اینگونه نیست که مجبور باشی داغ فرزند به سینه خاک شوی/حتی مجبور نیستی از خستگی بیخواب شوی/اینجا مردمان به هم صبح به صبح سلام میدهند/شب به شب با هم میرقصند/شراب ینوشند و فریاد میزنند "زنده باد انسان"/بدون انکه ذره ای بترسند که دشمن کمین کرده باشد/بدون انکه بترسند سنگسار شوند/بدون انکه بترسند گرسنه بمانند/حتی بدون انکه بترسند دیگر نباشند/فقط یکریز از صبح تا شب فریاد میزنند:"زنده باد انسان"/اصلا زنی را نمیبینی که به شوق لباس سپید و با چند سکه بخرندش و با یک متر پارچه ی بیاض روانه ی سینه ی گورستانش کنند/اصلا زنی را نمیبینی که برای فریاد کردن آزادی تکه پاره اش کنند/و یا اگر خواست زر خرید نشود زندانی اش کنند و یا اگر کسی به او گفت سلام سیاه و کبود شود که"وای!آبرویمان به تاراج رفت"/اصلا زنی را نمیبینی که بر سر هر چهار راه احساسش را به چوب حراج بگذارد که فرزنش شبی را سیر بخوابد/این هایی که میگویم اصلا در اینجا نیست/اینجا تنها چیزی که معنا نمیدهد استبداد است/راستی من "استبداد" را درست نوشته ام؟اخر تا به حال نشنیدمش.....من فقط شنیدم :"ازادی/نان/انسان"....کی گفته اینجا هر چه بیشتر داشته باشی زیبا تری؟با شخصیت تری؟کی گفته اینجادهانت اگر بوی "گاوگند چاله"بدهد باز هم همه سرمست کلامت میشوند چون بیشتر داری و داری؟کی گفته اینجا اجبار معنی میدهد؟اینجا همه میگویند :"ما"/هیچکس نمیگوید :"من"/اخر "از زمانی که بگویی "من"استبداد معنی میدهد/و این را همه /اینجا/میدانند/اخر حاکم ما قشنگ است /خوشگل هم حرف میزند/زیبا هم می اندیشد/ما اصلا اینجا زندان نداریم/فاحشه خانه نداریم که دخترکانش تاریخ مصرف داشته باشند/و امکان ندارد که کسی دهانش مهر و موم شود که اصراری را فاش کرده/ویا اواره لز دیار شود که..............

این ها هیچکدامش اینجا اتفاق نمی افتد/خیالت تخت.../فقط کمی پنجره را باز کن /دارم توی این سلول جدیدم خفه میشوم/خیلی تنگ ساخته اند این یکی را/جواب سوالم را میدهی یا باز هم بگویم؟-"تا به حال برای لقمه ای نان به دریوزگی افتادی؟"......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:24  توسط تاتیانا  | 

وقتی بهم گفت:"نه"/انگار یه چیزی کوبیده شد تو سرم/یه چیزی مثل پتک/شاید هم چکش/مهم نیست شبیه چی بود/مهم اینه که یه چیزی کوبیده شد تو سرم/لحظه ی اول شوکه شدم/سکوت کردم/نفسم بند اومده بود/حرفش بیشتر شبیه یک شوخی تلخ بود/باورم نشد که داره واقعی میگه:"نه"/اما اون هیچوقت با هیچی شوخی نداشت/تو زند گیش با هیچی شوخی نکرده بود/هیچوقت/این حرف همیشگی خودش و اطرافیان نزدیکش بود/سعی کردم با خنده بحث و عوض کنم/اما اینبار محکم تر از قبل /با یه لحنی که فقط مخصوص خودشه گفت:"نه ه ه ه ه ......"و صداش تو سرم منعکس شد.... در جا تو ذهنم سریعترین راه حذف خودم از زندگی رو مرور کردم/"سوزوندن؟"رگ زدن؟""قرص خوردن؟""باز گذاشتن شیر تی گفت :"نه"/یه چیزی محکم تو سرم کوبید/مثل یه هاون/یا شاید هم چکش/مهم نیست شبیه چی گاز؟"..........اینها واقعی بودن یا همش کابوس بود؟گفتم نگو نه/حرف از دهنم بیرون نیومده بود که گفت:"نه"/افتادم به التماس/یه لحظه چشام سیاه شد/حس کردم دارن سنگسارم میکنن/تمام ادم هایی که به نوعی واسه راحت زندگی کردنشون خودم و از حقوق طبیعیم محروم کرده بودم یکی یه دونه سنگ بزرگ تو دستشون بود و از لای زهر خنده هاشون دندونای زرد کرم خورده شونو دیدم/اما چشام هر لحظه سیاه تر شد/گفتم:"هی!رفیق!منم!اینی که داری بهش حکم میدی/همونی که یه زمانی باهم از تاریکی رد شدیم/همونی که باهم عهد بستیم که هرکی بیشتر قفس بشکونه و بیشتر پرنده ازاد کنه زودتر به قله میرسه/.......اما انگار منو نمیشناخت و هر لحظه محکم تر از لحظه ی قبل برام حکم میزد/

تو چشاش ذل زدم /شاید خون تو چشام و بشناسه/باورم نمیشد که پاره ی تنم اون همه تقلا رو نمیبینه/ازش فرصت میخواستم واسه زنده گی/خودشم میدونست که جونم به حکم اون بسته بود/خودشم میدونست که دار و ندارم تو زنده گی همین عشق بود و تمام/اما چشاشو براق میکرد تو چشام که:"نه"/حس کردم غم تموم گرسنه های دنیا ریخت رو سرم/حس کردم به اعدام دارم نزدیک میشم و....../حالا اعدام شدن و مردن یه طرف/گرفتن حکم از دست رفیق........./اونو باید چی کار میکردم/؟کسی که همیشه از مرگ انسانیت چشاش خیس میشد/کسی که تحمل دیدن زجر هیچ زنی رو تو تاریخ نداشت/حالا انقدر از من رنجیده بود که میخواست برام حکم بزنه/داد زدم گفتم:"بهم فرصت دفاع بده"/گفت:"نه"/گفتم:"هر کار بگی میکنم"/گفت:"همه ی کارهاتو واسه خودت نگه دار"/و من هر لحظه بیشتر در ناباوری خودم از اون لحظات کذایی غرق میشدم/یه زمانی منو از دل هزار جور کثافت کشیده بود بیرون/منو با "افتابکاران جنگل"اشنا کرد/با "دامادی که شب عروسیش پا نداشت"/با مادری که از غم ندیدن پسرش خورد شده بود/با یه عالمه زن بی پناه که دنبال یه سایبون واسه زمین گذاشتن رنجشون میگشتن/.....چه طور باید اون لحظه ای رو لمس میکردم که داشت واسم حکم میزد؟/.....نفهمیدم چی شد؟نفهمیدم چه طور شد که بیهوش شدم/مثل یه محکوم به مرگی که از"تب وهن"دق میکنه/فقط میدونم که دونسته هام به دادم رسیدن/و من تو اخرین لحظه ی موندنم با فشار دستای رفیقم برگشتم به دنیای سرخ خودم/و حالا دارم از لای خون و عشق و رفاقت واسه رفیقم مینویسم که با یه نگاه سرخش نجاتم داد..../فقط با یه نگاه سرخ خ خ خ .....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:16  توسط تاتیانا  | 

وقتی تمام راه ها به ناکجا ختم میشود/وقتی تمام ان چیز هایی را که نباید/ به ساده گی میشنوی/وقتی پاره ی تنت به تو میگوید"......"چه زیبا میشود مردن.وقتی نمیدانی کجای زمان ایستاده ای و هرگز سهم تو از زنده گی هویدا نیست/وقتی که نمیدانی چه طور شد که یکهو سر از این ویران سرا در اوردی/چه زیبا میشود مردن.وقتی که حتی قطره ای اب از گلویت پایین نمیرود/که:"نکند رفیقت تشنه گی میکشد"/وقتی نمیدانی فرق سحر گاه با گرگ و میش غروب در چیست/وای که چه زیبا میشود مردن....

تمام میراث داشته و نداشته ام همین عشق است به انسان و بس/پس چه زیبا میشود مردن وقتی که حقت را در دهان دیگران جویده میبینی و فقط سرا سیمه به این سو و ان سو میروی/همه جا تاریک است و من در این تاریکی غوطه ور....هر چه را که نباید به ساده گی شنیدم و خودم را به همبن ساده گی به نشنیدن زدم تا بتوانم پاسی بیشتر زنده بمانم/اخر مردن زیباست وقتی که تمام کشته ات را به تاراج میبرند و تو حتی حق اعتراض نداری.....

من امشب مرگ خودم را با همین نگاه بغض الود و حنجره ی خیسم دیدم/من امشب از تمام پله های نمور خیانت پایین رفتم و از تمام درختان یخ زده حلق اویز شدم/من امشب عشقم را دست اویز نشناختن دیدم و مغلوب بی درکی/و چه زیبا میشود مردن وقتی که جیغ میکشی:"بگذارید زنده بمانم"و صدایت در بیکران بی برگی محو میشود./"اهوی بخت من"امشب تمام انچه نباید میشنیدم را با من گفت و من تنها به او گفتم :"وقتی نباشی/چه زیبا ست مردن...."

تنها همین را گفتم و .....................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:38  توسط تاتیانا  | 

دلم نمیخواهد کسی را در هیات دلسوز ببینم/دلم نمیخواهد برایم از زندگی بگویند و از طرفی سرود مرگ برایم لای لای کنند/دلم نمیخواهد عشقم را  به تاراج برند و من نفهمم که چه شد/از کجا خوردم/دلم هیچ کدام اینها را نمیخواهد/

دلم نمیخواهد برای با خبر بودنم محاکمه شوم/دلم نمیخواهد مدام "باور کن دوستت دارم"را فریاد بزنم/دلم نمیخواهد  هر شب را با زمهریر بی لمسی به سپیده پیوند دهم/دلم هیچکدام اینها را نمیخواهد/

امروز هر کس در وصف من چیزی گفت/یکی گفت"کمی اخمو شده ای دختر"/دومی گفت"چه زیبا شده ای این روزها"؟/به سومی که رسیدم از پریشانی چهره ام حرف زد و ان دیگری برایم ساعت ها اواز خواند که مرا سر دماغ میکنی با خنده ات/و من هر چه سعی کردم نفهمیدم چگونه بودم من امروز/این روزها /......احساس کدامشان به واقعیت نزدیک تر بود؟

من اما دلم نمیخواهد هیچکس از عشقم سخن براند /دلم نمیخواهد هیچکس لای لای با هم بودن را در نی نی چشمان رفیقم تکرار کند/دلم نمیخواهد صدایش را خسته و خاکستری بشنوم/سرخ میخواهمش/همیشه/دلم نمیخواهد /دلم هیچ کدام اینها را نمیخواهد/....

دلم اما لولی وش است و لولی صفتی میخواهد/با یار/با یگانه ترین یار/که تاریخ را در تار تار وجودش باز خوانی کرده و با ضرب اهنگی موزون به تکرار تمامیت دوران برخاسته..........دلم لمس دستان دیوانه ی یگانه ترین یار را /دیوانه وار فریاد میکند/دیوانه وار.........

"بیا با من "!دلم تنها همین را میخواهد /در استانه ی طرحی نو که از ان ماست /از ان انسان........دلم تنها همین را میخواهد /...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط تاتیانا  |