تبليغاتX
خنیاگر خاموش
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...

 

هیچ میدونی کجا میشه استراحت کرد؟ 

-به زبون خودم بگم؟"کجا میتونم چند لحظه بتمرگم؟"

-تو این اشفته بازار نرخ نون امروز چنده؟میخوام بدونم امروز باید چه طوری سلام بدم؟

-عشق و امروز از کجا بخرم؟

-اصلا امروز میفروشنش یا نه؟

-میگن قحطی اومده/

-آره/اما جعبه ی خاکستر میفروشن/چهار راه بالا/

-چهار راه بالا مورچه داره/برو تو لونه ت تا از سر و کولت نرفتن بالا/

-اونو ببین انقدر خم و راس شده جلو منبر که کمرش دو لا مونده/

-اره ولی مگن هر چی از خدا بخواد بهش میده/حتی اگه پسر کدخدا رو از ته دل از خدا بخواد بهش میده/میگن تنها کسی که عشق و میفروشه/همون خداست.../

-نه بابا /خودم دیدم مادر رفیقم و که چشاش خون بارید از گریه اما باز هم جنازه ی پسرش و اوردن/براش....

-هیسسسسسسسسسس////چی داری میگی خره/؟انقدر بلند پچ پچ نکن/میکننت تو پیت نفت هاااااا/

-خب این که خوبه/نفت کجا بود این روز ها؟میفروشیمش /باهاش نون میخریم...

-غلط نکنم خل شدی/زده به سرت؟

-تو مگه عاقلی؟

-نه ولی مثل تو بلند بلند پچ پچ نمیکنم/

-خب شاید هنوز خون بالا نیاوردی از گریه...یا شاید رفیقت قرار نیس بره سفر از رو اجبار

شاید هم تا حالا از زور تنهایی به دیوار چنگ نکشیدی/

یا اینکه زخم کسی و با دستات نشستی/زخم دل شستن کار قشنگیه /فقط جیگر شیر میخواد و مغز پریده/باید تعطیل باشی که زخم شور خوبی از اب در بیای....اینو مامانم دیشب تو خواب گفت...

-مگه تو خواب هم میبینی؟

-بعضی وختا/که دلم میخواد پستون مامانم و میک بزنم/

-غلط نکنم خل شدی/میندازنت تو چاله اسکندرون/هیسسسسسسسس.....

-مگه اینجا کجاس؟چاله اسکندرون شرف داره به اینجا/لااقل اونجا دیگه رفیق و به نرخ سکه نمیفروشن...

اونجا دیگه گیس گلابتون هی تو باد گل پر پر نمیکنه که:می آد/نمی اد....

اونجا دیگه مجبور نیستی از زور بی عشقی به در یوزه گی بیفتی/

-هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس///....

-خب بابا نترس یه سوال کردم /کشوندیش به اینجا/حالا بگو کجا میتونم چند لحظه بتمرگم؟یه جا رو بگو که زمینش ازاد باشه و حصار نداشته باشه/مثل اون دفعه میخ نره تو"....."

-دلت خوشه ها؟من میرم چار راه بالا جعبه ی خاکستر بخرم/کبریت و اماده کن/فقط حواست باشه/یه کبریت بیشتر نداریم دو تاییمون/شاید تو برگشتنی کسایی پیدا شن که بخوان با ما بسوزن....کبریت و اماده کن رفیق.....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:45  توسط تاتیانا  | 

دیشب/دوباره /تا صبح/حتی/یه لحظه/چشات/از ذهنم/بیرون نرفت/اخه تو همیشه حرفات و با چشات میزنی/و من نمیدونستم حرف چشات دیشب چی بود؟/

دیشب دوباره فهمیدم سفر حاکم شده رو زندگیم/سفر از کجا؟رو به کجا؟نمیدونم/

دیشب باهات حرف میزدم/تو اینه/میگفتم/نمیخوام راهی ت کنم/اما تو باید بری/من میمونم و یه حوض پر از خالی/مثل گلابتون میشینم یه گوشه ی حیات /گیسم رو همونجوری میبافم که دوس داری /و هی برگ گل می کنم و میخونم:"می آد/نمی آد/می آد/نمی آد/می آد/ن .. می ..آ......../

دیشب دوباره تمام تنم لرزید/از ترس روز های نشنیدنت/از ترس روز های نبودنت/و من مثل یه مرغ تشنه آسمونا رو پیاده گز میکنم ....

دیشب بعد از خروش تو/همه جا رو تاریک کردم/تا شاید ندیدن آرومم کنه/اما یاد سلول تو افتادم و همه ی تنم فریاد شد....نمیدونستم چه طوری خوابیدی دیشب/اما من از حرص اون همه مرز که بینمونه تا سپیده ی سحر چنگ انداختم به دیوار/با همین ناخن هام/فقط می فهمیدم زیر ناخن هام میسوزه/داغ شده/اما وقتی روز لعنتی سر و کله ش پیدا شد/دیدم زیر ناخن هام قرمز شده/با لکه های خشکیده ی خون/و من باز یاد ناخن کشیده ی تو افتادم و همه ی تنم فریاد شد/.....

باز هم بهت گفتم/مورچه داره ازم می ره بالا/تو حفره های بینی م پر خاکه/بوی خاکستر گوشتم همه جا رو پر کرده/از ما بهترون وختی از کنارم رد میشن دماغشو نو میگیرن که بوی خاکستر آزارشون نده/اما تو بر نگرد/تو برو/سوختن مال من/رفتن مال تو/حتی یه بار هم به عقب برنگرد/برو.....اما نمیتونستم چشاتو ببینم که بفهمم چی داری میگی/اخه تو همیشه با چشات حرف میزنی/

دیشب از زانو فلج بودم اما آسمونا رو پیاده گز میکردم/دیشب نیمه با نیمه بود و نطفه در نطفه/بهت گفتم:"وختی که خوندی /جهیدم...

وختی سرودی/رقصیدم....

وقتی که روندی /رمیدم...."

اما حالا /نمیدونم جهیدن و رقصیدن و رمیدن این تن کهنه مو با حس کدوم لمس شروع کنم؟....

پایون انگشتای تو/اون شب /ویرونی پیکر من بود/اما دیشب نمیدونستم پایون ترنم بارون رو گونه های سردم/بوی کافور میداد یا بوی نم گرفته ی خاک گور من؟....

دیشب بهت گفتم:"برو از اینجا/اینا تمامیت تو رو تو فرض خودشون خاک کردن/تو برو که من از دور نگات کنم/و هی بخونم:"می اد/نمیآد ...

دیشب از ترس نبودنت تا سپیده /تو تاریکی/واسه چشات/حرف زدم/و هی بهت گفتم:"این تفنگ/اینم قمقمه ی آب/اونطرف تر هم یه جفت نگاه نگرون....ورشون دار و برو....موندن از من تا همیشه/رفتن از تو تا سپیده....../

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:32  توسط تاتیانا  | 

دنیا به بطالت ابستن شده

و ظلم را زاییده است

از روح تو به کجا بگریزم؟

و از حضور تو کجا بروم؟

اگر بالهای باد سحر را بگیرم

و در اقصای دریا ساکن شوم

در انجا نیز سنگینی دست تو بر من است

مرا باده ی سرگردانی نوشانده ای

چه مهیب است کارهای تو

چه مهیب است کارهای تو

...............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:59  توسط تاتیانا  | 

 

دلتنگی هات دیوونم میکنه/دختر شبهای بهار/هزار توی درونت هشدار باش رنجی ست که میبری/و تو گمان میبری که من بی خبرم از تو و از درون تو/گلم!اینجایی که ما ایستادیم/خیلی ها اومدن و رفتن/خیلی ها بی سوار اومدن و بی ادعا رفتن/خیلی ها پر ادعا اومدن و سوار بر مرکب دیگری رفتن/میدونی دختر!اون روز هایی که من و تو با پارچه های کهنه ی لباسمون عروسک درست میکردیم و به جای ماتیک ماژیک به لبمون میزدیم و گردوی پسر های محل رو کف میرفتیم/"از ما بهترون"/پای بساط خاله بازیشون لب غنچه میکردن که هی ..........بیا و ببین...دختر جون!گلکم/گروپ گروپ اشکایی که پای انسانیت از دست رفته میریزی /پوستمو سوراخ میکنه.همین چند روز پیش میومدی میدیدی قصه ی "اقا بالا خان "سر دادان که بیا و ببین./انگار نه انگار که اینجا جای اونا نیس/اینجا هوا /هوای کف دست گذاشتن زندگیه واسه دیگری/نه نفس دیگری  رو بریدن واسه "عزیز کرده "شدن....گلم!اونوقت تو چشاتو میکنی کاسه ی خون که "های!نکند سوارم را دزدیده اند"!؟اینجایی که ما ایستادیم/بوی خیلی چیزا میده/بوی کوره های ادم سوزی هیتلر/بوی جنگل های ویتنام/بوی هیروشیما/بوی یخبندونای سیبری/بوی تپه ی لاشه های اتیوپی/بوی زلزله ی بم/بوی تمام هویت مدفون شده ی ادمی/....ایمان داشته باش که تو این ازدحام مرده گی دووم نمیارن/پاشونو که یه بار بلند کنن /واسه بار دوم که بذارنش زمین /فرو میرن تو بی هویتی خودشوون/گلم!اونا از مارال و گل ممد هیچی نمیدونن/از حسینا و نوش افرین/از فرنگیس و ماکان/از مارگریتا و مرتضی...البته من و تو هم اگه تو "شیر خر "بزرگ میشدیم حتما که الان اینا رو نمیشناختیم و یه عمر واسه لیلی و مجنون دل میسوزوندیم که های"زمونه بهشون وفا نکرد"و انقدر واسه" کوزت و ماریوس"اشک میریختیم که مثل ماه بانو خانوم که سه تا پسرشو به تیر کشیده بودن چشامون اب سیا ه میاورد.....

گلم!وای!گلم....

صبر کن/حوصله کن/انقدر نریز تو خودت......سنگ صبور همه شدی و از گفتن درد خودت خجالت میکشی؟اینجا باید سینه به سینه ی درد بدیم و بریم جلو....من و تو ابستن درد هزاران هستیم نه یک درد از هزاران....بوی تند اینجا با روح لطیفشون نا سازگاره/گلم!وای!گلم!.....بیا من و تو شبهای تا سپیده اضطراب از ندیدن رفیق وبچسبیم/اونا رو بذار با شمعدونی ها شون پایکوبی رو فرشای هزار نقشی که هر نقشش به خون انگشت و سینه ی مسلول "دختران دشت" گلگون شده....

گلم!دختر شبهای بهار و بیقراری/بذار با سهم قشنگمون از زنده گی /سرخوش باشیم و مست.....گلم!وای!گلم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:23  توسط تاتیانا  | 

از دست های گرم تو

کودکان توامان اغوش خویش

سخن ها میتوانم گفت

غم نان اگر بگذارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:16  توسط تاتیانا  | 

اسمون سیاه و دم کرده و بی جون شده بود

غم توی چشمای ویرون ما مهمون شده بود

دیگه توی اسمون ستاره چشمک نمیزد

دل اسمون واسه چشمک اون لک نمیزد

غول شب با خوردن جرات ما جون میگرفت

از خم چشمای ما شراب پر خون میگرفت

بارون ابرای اسمون دیگه سر شده بود

دیگه با بارون ابر دل ما قهر شده بود

دیگه مهتاب قشنگ زلفاشو افشون نمیکرد

دیگه حتی طلب از خورشید رخشون نمیکرد

زردی صورتمون تو اینه ورم میکرد

چشامون کا سه ی خون نغمه ی من ترم میکرد

دیگه تو چاله ی شب چه چه بلبل نیومد

زمون ناز دادن نرگس و سنبل سر اومد

چکاوک روی درخت جاشو به بوف بد سرشت

داده بود و رفته بود تو عمق خواب سرنوشت

کینه ی ابرا دیگه با هیچی پاره نمیشد

اخه دردشون دیگه با گریه چاره نمیشد

لحظه ها هر جایی و زمونه ولگرد  شده بود

افق از دوری خورشید دیگه دلسرد شده بود

دیگه ناز چشم نرگس به دلا پل نمیزد

چشامون دیگه به مظلومی اون ذل نمیزد

خاک دستامون بوی مرگ گل و چمن میداد

بوی کافور تر و بوی نم کفن میداد

همه جا زمزمه ی چشمای ظالم شده بود

اخه بین دلامون فاصله حاکم شده بود

دیگه مرغ سینه مون تو حرفا پر پر نمیزد

ناز چشمامون دیگه به همدیگه سر نمیزد

دیگه رحم از میله های پنجره دور شده بود

اتاق کوچیکمون دخمه ی بی نور شده بود

توی حوض سینه مون خشکی جون افتاده بود

تو سفید چشمامون رگ رگ خون افتاده بود

دیگه حتی اینه به حال ما گریه میکرد

توی زندون شب هم ناله هاشو ول نمیکرد

دل من به کلبه ی چکاوکه سر زده بود

دل لحظه هام واسه صدای یون پر زده بود

وقتی تو نم نم بارون هوس خورشید و داشت

سر التماس به روی سینه ی ابرا میذاشت

روزی که افتاب داغ پراشو اروم نمیذاشت

پشت به خورشید می نشست و چشماشو رو هم میذاشت

حالا اون چکاوکی که هر کجا پر میکشید

یه بار هم تو کلبه ی ویرون من سر نکشید

بعد اون حتی یه بار خورشیده بیرون نیومد

دیگه حتی صدای نم نم بارون نیومد

تنم از دوری اون لخته ی بی جون شده بود

دست و پام زنجیری و اسیر زندون شده بود

دل ویرونه ی من هر جا که بود اینجا نبود

توی فکر من دیگه زمزمه ی دنیا نبود

خون توی رگهای من خشک و پریشون شده بود

توی راه گمره و سر گشته و حیرون شده بود

دیگه من بودم و غول شب با چشمای پلید

دیگه حتی به فغان ناله به اخر نرسید

دیگه تو بیابون پر از سراب و سوز اه

دل من پیش چکاوک بود و گام من به راه

اسمون تیره با ناله منو طلب میکرد

منو تنها دیده بود تنهاییمو طلب میکرد

غول غم که سایه شو از روی من بر نمیداشت

چش من بود که نگاشو کم کمک رو هم میذاشت

توی خاک دست من بوی علف سر میکشید

دل و جونم دیگه از روی زمین پر میکشید

حالا من بیدار بودم یا که چشام تو خواب میدید؟

که نسیم مهربون رو زلف من پر میکشید؟

تو هوای نفسم بوی چمن غوغا میکرد

تو کویر خاطرم ولوله ای به پا میکرد

پولک و مرواری و گلپونه های نازنین

واسه من میرقصیدن منو میکندن از زمین

ماهیا تو حوض نقره میزدن جست و واجست

اخه مهمون واسشون رسیده بود پولک به دست....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:44  توسط تاتیانا  | 

 

من در فراسوی زمان فریاد میزنم

    _با من چه کرده ای؟

در پهنه ی خیال تو من ساز می کنم

اواز پر گشودن از باروی انجماد

 

وندر فراسوی زمین

_در جام بی کرانگی_

از چشمه ی لبان تو من نوش میکنم

اندیشه ی طغیان این خاموشی سترگ

 

شیرازه ی وجود تو

در لحظه ی تکرر اواز های سبز

با ذره ذره ی تنم همخواب میشود

 

معنای "عشق "در تو

جوبار تازگی ست

قلب شقایق است

در کوره راه دشت

 

من در تو میزیم

در روح پر تلاطم اندیشه های تو

من غرق میشوم

 

و آندم که حس مرگ

در التهاب پیکرت

در ازدحام "عشق"

ویران شد و پرید

در لحظه لحظه ی زمان فریاد میزنم

با من چه کرده ای

کاین حس بی کرانگی در سینه ام جهید؟.........

 

 

با من چه کرده ای؟

_ای نازنین وسعت فریاد های سرخ!.......
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 15:57  توسط تاتیانا  | 

"برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد"

ای انکه در نگاه تو شور ستاره هاست

وندر سکوت مبهم لبهای خامشت

غوغای پر کشیدن از تزویر شاخه هاست

 

"برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد"

اینجا غروب پنجره بیداد میکند

اینجا عبور سرد زمان از ورای درد

پاییز صد جوانه را فریاد میکند

 

اینجا زمان حکایت غمگین ساقه هاست

کز خاک سرد و تیره ی بیداد رسته اند

واین صخره ها که در دل صحرا لمیده اند

در انتظار تیشه ی فرهاد خفته اند

 

اینجا گریز هر نفس یعنی:"صدای مرگ"

اینجا عبور لحظه ها یعنی:"زوال یاد"

از انتظار رویش خورشید دم زدن

یعنی فرو پاشیدن از نیرنگ تند باد

 

در این دیار شوم کنونم نمانده است

جز موج انتظار تو در وسعت خیال

چون مرغکی اسیر شدم در حسرت گریز

همزاد جودانه ی افسانه ای محال

 

غمگینم از گریز تو ای مژده ی امید

بیدرد گشته ای تو ای زیبا نگار من

از شعله ی نگاه تو سویی نمانده است

اخر چرا گریختی از شاخسار من؟

 

"برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد"

اینک ز اوج تیره گی فریاد میزنم

برخیز ناز من که در ویرانه ی جنون

بر پیکرت چو تیشه ی فرهاد میشوم.
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 15:50  توسط تاتیانا  | 

 

 

آن را که خبرهاست  

برای روز مبادا

بسیار می خموشد در خود

آنکه روزی

میخواهد اذرخشی بر افروزد

باید که دیری ابر باشد.

                                              "نیچه"

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 13:53  توسط تاتیانا  | 

 

بهارا چه شیرین و شاد آمدی

كه با مژده  داران  داد آمدي

بده داد ما را كه خون خورده ايم

ستم هاي آن سرنگون برده ايم

 

به هر سو كه  ميروي /سبزه ميبيني و تنگ بلور ماهي  قرمز /كه مرا تنها پرواز ميدهد به سوي " ماهي  سياه كوچولو"ي  " صمد "  و ....

به هر سو كه ميروي بوي عود است و صحبت  بهار /لاله /سنبل /همه جا چو افتاده كه سال دارد نو ميشود "عيد  مردماس "/همه با دل خون ميخواهند باز هم يك بهار به بهاراني كه آمد و رفت و هيچ از سياهي زمستان كم نكرد  بيافزايند/

از كودكي هايم به ياد دارم كه اقا بزرگم هر سال شب سال نو يك گيلاس شراب خانه گي مينوشيد و به پاس تمامي مبارزاتش چشم در چشم ما ميگرداند كه : "فرزندانم! انسان به اميد زنده است" و ان گاه كه" شب شرابش "به" بامداد خمار" پيوند ميخورد /اهسته زير لب زمزمه ميكرد كه:"زمونه مثل زندونه/دل زندوني هاش  خونه /نترس از بازي گردون /دنيا  اينجور  نميمونه "/و من يادم نيست كه چند بهار آمد و رفت و زمستان همچنان باقيست/همين قدر ميدانم كه سبزي درختان را نميفهمم/همين قدر ميدانم كه هر چه ميكنم تا تلخ ننويسم /نميتوانم/ و باز همين قدر ميدانم كه ميخواهم نبينم اين همه تكا پو /اين همه تلاش براي جشن گرفتن سبزي درختان را/ وقتي خزان دل مردم بيداد ميكند /وقتي بغض ان همه رفيق در بند /ان همه تفنگ به دوش دور از وطن/ان همه ماهي سرخ كه سفرشان به دريا هيچ برگشتني نداشت/ بغض آان  اهوان  گريز پاي  دشت انتظار /حنجره ام را كارد ميكشد كه هاي!"بخوان از ما /براي ما".......آري !همين قدر ميدانم كه بهارانه اي جز اين نتوانم نگاشت...وقتي صداي لرزان رفيقم را ميشنوم كه براي اوردن بهار يك روز از اين ديار رفت و هنوز هم بر نگشت /و هر روز مي خواند كه:"ميگذرد رفيق.اين همه تلخي ميگذرد." و من ميفهمم كه چقدر از اين ارزو /ميميرد و فقط مستانه ميخندد كه روي مرگ را سياه كرده باشد/ميدانم اين جمله را بارها نگاشته ام/اخر رفيقم را ميگويم كه" يك شو به كوه و دشت/رفت و بر نگشت/كرد منو اسيرش/".......

 نوروز /نوروز/نوروز/ميخواهم به پايكوبي سبزه برخيزم /نميتوانم.ميخواهم بگويم "بوي عيدي/بوي نو/بوي كاغذ رنگي/"و اي واي كه نميتوانم/ميخواهم اش چهار شنبه سوري همسايه را سر بكشم/نه!نميتوانم.....

چگونه رويمان ميشود كه با صدايي لرزان/با كلماتي كه از نپاييدن ميترسند/در گوش هم اهسته بگوييم:"سال نو مبارك"/همچنان كه در ذهنمان ميگذرد:"عيد مردماس/ديب گله داره/دنيا مال ماس/ديب گله داره/سپيدي پادشاس/ديب گله داره/سياهي روسياس/ديب گله داره."

چگونه در اين همه بيداد به پايكوبي بهاران برخيزم ؟در اين ميانه ي پر اشوب كه تزوير نا مردان عنان جانمان برده ست.....

از كوچه ميگذشتم كه دستان يخ زده ي كودك دعا فروش از پشت دستانم را گرفت و خيره در نگاهم گفت:"شب عيده/اينو بخر"و انقدر التماسم كرد و قسمم داد به خدايگان تحجر كه نميدانستم بچسبم به باور هاي خودم و از كنار ان معصوميت از دست رفته بگذرم يا اينكه ان همه باور را در يك لحظه فرو بلعم و دعاي شب عيد بخرم؟

نميتوانم حتي براي لحظه اي چشمان رفيقم را از ياد ببرم/ان نقاب/ان همه مه/ان نگاه عريان كه براي تماميت انسان بارها خيس شد و با همان نگاه ميگفت:"ميگذرد رفيق!اين همه تلخي ميگذرد/".......رفيقم را ميگويم كه اين روز ها ديگر گونه ميخواهمش و ديگر گونه به من ميخندد/"

نه /نميتوانم بگويم:"بوي عيدي/بوي نو/...."

من سرخ ميپوشم

سرخ مينوشم

و مستانه ميخوانم:

"نيست ترديد زمستان گذرد

وز پي اش پيك بهار

با هزاران گل سرخ

بي گمان مي ايد"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11:30  توسط تاتیانا  |