تبليغاتX
خنیاگر خاموش
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...

بعد از مدت ها دیشب از اضطراب تهی بودم/و حس می کردم برای چند ساعتی ارام خوابیده/حس میکردم جایی برای ارمیدن دارد/و حسی برای تراوش/

اخر از زمانی که تفنگ به دوش گرفت و راهی "ارمانشهر"شد /با مختصات عادی زنده گی بدرود گفته بود/با بوی چای تازه دم/بوی غذای دست پخت مادر/بوی مهمانی و رقص/بوی زن/بوی بحث/بوی زنده گی...../و دیشب از صدایش می بارید که از تجربه ای غریب سرشار است/بی اختیار هنگام خواب از این همه فاصله /برایش میخواندم:"لا لای لای لای/بابات گرم شکاره /برات سوغاتی میاره/"و باز میخواندم:"لا لای لای لای/بخواب نقل و نمکدون/بخواب غنچه ی بیابون/الان پشت شیشه ها/اون دریچه ها/گربه هه بیداره/"......و دیشب از گربه نمیترسیدم/اخر "ماده شیری" انجا بود که کنامش رابا تمام توان میپایید/و من از این همه احساس خوب دیشب از اضطراب تهی بودم/و میفهمیدم که مهربان تر شده/او دیشب همان چیزی را داشت که من هرگز نداشتم/و این  رهایم میکرد/از اضطراب/ شاید یکی بودیم باهم و این نشانه اش بود/

وای!دیشب بیش از هر زمانی داغ تن سوخته ی" ......"میسوزاندمرا و من ازاین همه/ تا سپیده سرود خواندم/برای تمام" افتابکاران جنگل"/برای تمام"دختران خیال الاچیق نو"......./

من دیشب تهی بودم از اضطراب و میرقصیدم به اهنگ لا لای لای لای کودکی های تلخمان/اخر رفیقم ارمیده بود دیشب/شاید در اغوش زنی با پستان های عاشق..................و من تا سپیده سرود خواندم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:36  توسط تاتیانا  | 

دلم میخواهد تمام امروز و دالان هایش را استفراغ کنم /دلم میخواهد یک قهوه ی تلخ بنوشم و در تاریکی اتاقم غرق شوم و هی بیندیشم به ان جفت نگاه /گاه قهوه ای و گاه میشی/یادم میاید نخستین بار از لای نقاب/ الوده ی ان چشم هاشدم/و ان نخستین بار مدت ها بود که از نخستین کلام گذشته بود/خوب میدانم  که  هیچ نفهمید/رفیقم را میگویم/با ان نگاه برهنه/که تمامیتش را فریاد میزند/و حتی نمیداند که من با ترک ابروانش عشق بازی میکنم/

دلم میخواهد تمام امروز را استفراغ کنم/که هی تمام شدم در مختصاتش و هی به من گفت:"کوچک من !حرکت کن"/رفیقم را میگویم که همیشه میگوید:"باید تغییر کرد …."و نمی داند که من برای این تغییر چقدر باید امروز را استفراغ کنم.دلم تمام غیر ممکن ها را میخواهد. همین حالا.دلم تابلوی" چشم هایش"را میخواهد/و صندلی لهستانی اتاق انوشکا/و حتی ماتیک قرمز انوشکا را دلم میخواهد/دلم" تانیا" را میخواهد پشت دروازه های شهرکه عشقش را در حلقومش فشار داد ومرد/قبل از سر دادن سرود ازادی/دلم سایه ی تمام قد" استاد ماکان" را میخواهدکه داغ چشمان فرنگیس تابلویش را سوزاند و سوزاند و سوزاند/دلم اهنگ "رقص مرگ" را میخواهد با ناز و عشوه های" مارگریتا" ی دیوانه که سحر گاه معشوقش حکم تیر دارد و او هی میرقصد که روی مرگ را سیاه کرده باشد/وای! دلم دیوانه گی میخواهد/دیوانه گی/عصیان نگاهش را میخواهم/رفیقم را میگویم! که حکم تیر دارد و هی میخندد که روی مرگ را سیاه کرده باشد/و انقدر برهنه و بی مرز است که من هی اب میشوم در پیچ و تاب این احساس نا شکیب.

تمام امروز شهر پر از دود بود و خفقان/انگار همه میدانستند که او حکم تیر دارد/رفیقم را میگویم!هی!..........

صدای ضربه چکمه هایش را میشنوم /خوب میدانم که ان همه مه را با همان نگاه برهنه میشکافد و میرود و میگوید"باید تغییر کرد و تغییر داد"/و انقدر عادت دارد به" ترک ساحل ارامش که......"/

دالان های امروز خیلی تنگ بود /تا به شب برسم تمام شدم و حالا میخواهم تمام امروز را استفراغ کنم /شهر پر از دود بود و خفقان/بر سر هر چهار راه /سفیران مرگ ایستاده بودند و دندان به جان مردم میکشیدند/و من هی تمام میشدم /خوب میدانم که احساسم میکند/این را بارها و بارها خودش گفت و من فهمیدم که مرا پیدا میکند از لای ان همه حصار که به دورش کشیده اند و او فقط تلخ میخندد که روی حصار را سیاه کرده باشد/رفیقم را میگویم که "یک شو به کوه و دشت/رفت و بر نگشت/کرد منو اسیرش"/و من امروز هی با ترک ابروانش عشق بازی کردم/و نگاهش را از لای ان نقاب سر کشیدم /ان نگاه همیشه برهنه ی"گاه میشی و گاه قهوه ای"/وای که من مستم /وای که میخواهم تمام امروز را استفراغ کنم و برای من فقط یک جفت نگاه بماند که از او به یادگار دارم/"معشوقم" را میگویم..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:32  توسط تاتیانا  | 

میخواستمت و میخواهمت هنوز!عریان و بی پروا!در استانه ی تولد دوباره ی درونم!در استانه ی روزی که به نامم کردند.

امروز میخواستم بهترین ها را بگویی/بهترین ها را لمس کنم/اما صدایت از غم هنگفت درونت خبر میداد/از غم اغیار ودیوانه های زنجیر پاره شده.

مسیح نیستی که بگویم خار بر سر داری/یا که یوسف در چاه نا برادری /تو انسانی به تمام معنی "انسان"/بر صلیب عقاید مخوف این دوران/یا همان (زندانی که به اواز زنجیرش خو نمیکرد)/.

چه شد که گمان بردی تاب نگاه خیست را میاورم؟سینه ام پاره پاره ی دردی ست که اینگونه بر تو میرود/میدانی؟

گیسوانم امروز دیوانه اند/چشمانم انگار میل دریدن دارندوخیره شدن به نا کجای درونت/چه بنامم تو را؟چگونه دیوانگی ام را خاموش کنم امروز.همیشه میگویی و میروی/من میمانم و عصیان دریدن هر انچه هست و نیست/

وای که من دیوانه ام امروز!وای که داغ نگاهت بیش از همیشه میسوزاندم/که نیستم کنار تو/که نیستی لای گیسوان شب زده ام/ومن هی مینویسم از تو /برای تو/....

من عریانم

عریانم

عریانم اینک..... دلم هوای ان دودی را داردکه با کلماتت میرقصد/تمامیت مرا ببین که چگونه به پایکوبی درون تو دیوانگی میکند/

امروز از یک جنس دیگرم/از جنس جنون /از جنس پریشانی/و خسته از ردیابی وجود سرخ تو در یادداشت های پریشان دیگران/

دیگرانی که تنها و تنها خطوط چهره ات را دیدند و دیگر هیچ.....

هی!انسان!با توام/میخواستمت و میخواهمت هنوز/به سان کولیان اواره که جز رقص لباسشان در باد چیزی نمیخواهند/

گیسوانم بوی شب میدهد و دیوانگی/

سینه ام پار ه پار ه ی زخم های توست که از نا مردمان خوردی....امروز تو و ان اینه و ان صورتک مرا به اتش کشیدید و من میدانم /خوب میدانم که تا دور های دور میسوزم و میسوزم و باز هم میسوزم....

بیا محبوب بیقرار من که اینچنین به نبرد ایستاده ای/!بیا و در گیسوانم دیوانه شو/که این گیسوان امروز از یک جنس دیگرند و عصیان گر عشق تو..............

میخواستمت و میخواهمت هنوز!

محبوب من!

انسان!......

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:22  توسط تاتیانا  | 

با من سخن بگو

بگذار از نهایت وجود فریاد بیقراری قرن را سر دهم

 

جاری چشمانت را اینسو تر بفرست

تا به یارای نگاهت

اجساد ملتهب هزاران زن بی پناه را

از زیر ارابه های تاریخ ازاد کنم

زمان

تلخواره ای است و من

در لا به لای چرخهای اهنین ثانیه ها له گشته ام

و دیگر حتی

از پنجره های روشن امید گریزانم

تو

جاری عشق را

در بیکران چشمانت مصلوب کرده ای

سکوت را که میشکنی

ازادی چهره ی سرخش را در دورهای دور می نمایاند

ای مهربانترین!

یک دریچه

تنها یک دریچه میان من وتوست

بگشای دریچه را تا در گریز نا گزیر نفسهایت

چون باد خزری دیوانه شوم

میلاد چشمانت شکفتن تمامی اینه هاست

در باغ بیقراری اندیشه های سرخ

بکذار با درد زانوانت همزاد گردم و حتی برای لحظه ای

از شادی لبخند بهره بر گیرم

برای گذر از پل خاطرات به خاکستر نشسته

دست مرا بگیر

ارام جان!همیشه میگفتی:"زیستن در اوج ساده گی پیچیده نیز هست"

در التهاب و نوازش زیستن

سخت ساده تر..

تنها به یک نگاه

انگیزه ای برای سروده های تازه تر شو

بگذار تا همچون دخترکان دشتهای بیکران

که شاد ترین لحظه ها را در رقص های کولی واره به زیر باران های بهاری تجربه میکنند

شاد ترین ثانیه ها را از جاری چشمانت بیاغازم

در چشمهای خویش

جایی به من بده

تا صمیمانه تر مردمان گرسنه ی تاریخ را در یابم

اندک جایی برای زیستن

فهمیدن

نوشتن

اندک جایی برای دست یازیدن به وجود لا یتناهی تو که ارامگاه تمامی مردمان است

که نهایت زندگی است

بگذار همچون پرنده ای

به پرواز در ایم

بچرخم

و باز گردم

و ببینم که تقدیرم تویی.

ای مهربانی تو با من

از هر چه اب و اب جاری تر!

دیگران تعبیر میکنندواز حرکت باز میمانند

من فقط میروم و به همین خاطر است که به تعبیر دیگران

زشت/تنها و بیچاره ام...

گاه ارزو میکنم

خنجری باشم

سینه ات را بدرم

و در نهایت تمامی خاطره ها

رنج را در یابم

و با درد همسفره گی کنم.

ای مهر ماندگار!

برای ازادی برده های مغلول ذهنم

دست مرا بگیر

ای سروده و نا سروده!

با من سخن بگو...

                                                                           "اسفند/۸۶

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:6  توسط تاتیانا  | 

اینک در جزیره ای متروک

در ازدحام شوم کفتار های پیر

بو گرفته ام

با مهری بر دهان وغوغایی در دلم

مرا دریابید....

ای هزاران هزارحنجره ی خونین

که از تارهای زخمیتان

سرودهای روشن فردا ازاد میشود

مرا دریابید

ای سارهای سراسیمه

ای کبوتران سپید بال که بر فراز قله های رفیع رهایی اشیان ساخته اید

وروشنی فردا را در تحرک بالهایتان بشارت میدهید

مرا مجال دهید

ای گرگهای گرسنه

از برق دندان شماست

کابوسهای هر شبه ی من

کجا رفته اید؟

ای سواران بیدار

در شبهای تار وحشت و بیداد...

من از پچ پچه ی بی فرجام این مردگان

در این گستره ی نا معلوم میترسم

و انتظار یک ندا

در هزار توی سینه ام

مغلول گشته است

اینک اما

رسالت کدامین پیامبر است که بی سرانجامی این همه دست را فرجامی مقدس خواهد بخشید؟

دریغ و درد که چشمان من دیگر

در دورهای دور

جز سایه ای از ترس را نمی بیند

جز سایه ای از ترس......

                                                                                    "اسفند/۸۶"

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:24  توسط تاتیانا  |