|
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...
|
و با من همگام میشوی
بی هیچ تکبری
چون حجمی از نور به ناگاه ظلمانی ترین تاریکیها را می شکافی
در لحظه ای که باید
بر صفحه ی نورانی فریادهای سرخ
تصویر یک کبوتر را ترسیم کرد و گفت:
"ما نیز زنده ایم"
تو در کنار منی محبوب من!
وقتی که از جراحات ساقهای نازکم خون میچکد
با خردک شراره ای
روح زانوانم میشوی
با من همگام میشوی
تنها به یک نگاه-
وقتی که یک ندا
بیرون نیامده از حنجره
در اوج یک پریشانی
مصلوب میشود
یا ان زمان که عشق
در نطفه یخ میبندد
دستانت را نثار میکنی
که هماره به بوی فتح اغشته اند
و من چه بی وقفه
مقلوب این سخاوت مستانه میشوم.
گمان مبر که بدرودمان بدرود عشق بود
محبوب من!تو در کنار منی
در لحظه لحظه ی این نبرد
چشمان پیروزت
پناه سایه ی یاسهای یخ زده ی کلام منند.
گمان مبر که این باد ویرانمان می کند/
من فکر میکنم
باید که التهاب پیکرت با رایحه ی روح فزای ازادی بیامیزد
بدرود ما
اغاز یک تحرک بیدار و زنده بود
در منجلاب تیره گی
در عمق انجماد
"تو در کنارمی"
و همچنان که ان زمان بودی
زخم های کهنه ی انگشتان مرا التیام میبخشی
با لبخندی که از انتهای قفس به اوج پرواز میکشاندم.
محبوب من!گمان مبر که بدرودمان بدرود عشق بود.
تو هنوز نرفته ای
تو در کنارمی
و شاید بی انکه خود بدانی
با من
در لحظه لحظه ی این نبرد
همگام میشوی...
"در اوج یک نیاز کشنده"
آرام جان!
مرا انگونه ببین که هستم
نه زان سان که باید...
مرا توان بیش از این نیست که هر روز هزار بار در تو بمیرم و بی تو باز گردم
اینجا میان ما
زخمی ست که نمیداند چگونه ترمیم شود
با من بیا
که دستان ما
ساز با هم بودنی دیگر گون را مینوازند
ارام جان!
مرا انگونه که هستم ببین
نه زان سان که باید.....
بگو با من حدیث داغ یاران
بگو زاهوتکان زار و خسته
بگو از یورش قوم تتاران
در این دیجور زهر الود منفور
که جام جانمان لبریز خون است
تو اوایی اگر بشنیدی از دور
نوای نی به صحرای جنون است
نخواهد شد وزان در این کرانه
که هر سو بنگری دوری راه است
صدایی کاین من دیوانه جویم
که اعدام صدا پایان راه است
کویر تشنه ام در پیکر روز
به سینه سروهای خفته دارم
از ان مرکب سواران سبکبال
هزاران قصه ی ناگفته دارم
از این اوای رقص سوسماران
که هر دم مرده ای در هجله دارند
از این نا مردمان خفت ایین
که در هر قبله ای صد قبله دارند
از انانی که سبزم را ربودند
مرا خونین و مالین خواب کردند
از انانی که اب هستی ام را
به صد حیله گل و مرداب کردند
شنیدم من صدای گرگهایی
که گرد یکدگر محفل گزیدند
یکی چون زان میان ارام میخفت
به دندان طمع جانش بریدند
منم ابستن ان دخترانی
که تا دیده به این دنیا گشودند
عربهای نبرد ایین خونریز
روان و زندگی زانان ربودند
به چشم خویش انان را بدیدم
که از خون برادر نوش کردند
بکشتند و سطوح پیکرم را
ز خون عاشقان مفروش کردند
منم تشنه منم شیدای چشمه
منم از جرگه ی مرکب سواران
منم از ان دیار خون و خنجر
منم زندان راز داغداران
بجوش ای خسته خاطر هم ضمیرم
بدر با خنجر مهرت سطوحم
بگو با من حدیث خلوت خویش
بنه مرهم به روی زخم روحم
مگو خاموش ای دل کنده چون من
که خاموشی ما زندان ماه است
مگو مجنون شدم در این میانه
که دل بستن کنون بار گناه است
به دیجور دغل بازان و رندان
نترس ای دل هراسیدن روا نیست
در این اقلیم سر تا پا هراسان
پنجره های الوده اندکه نفس سبز پگاه را در غبار خویش میکشند
اینک
فریاد سکوت است
که در حنجره ها
مرگ را ضجه میزند
و اما اینک
صدای زنجیر زنجیریان زنده به گور
خمیازه ای طولانی بر لبان این –گورستان دیر سال خفته-نشانده است
اری
اینک
هزاران جفت دست در یک جفت گرد امده
_که دستان من به جای هزار جنین گم کرده راه
به نطفه خواهد رسید
اینک لبان سرد من
در هزاران لب
که لبان درد
که لبان انتظار
لبان این رنگ پریدگان سودایی ست
فریاد خواهد زد:
"ای نطفه ی دوباره !
من از تو اغاز شدم
ودر تو خواهم مرد."
در بغض سرد ابر زمستان گریستم
بس قطره ها ز ناله ی دریا ربوده ام
تا از حصار محکم حرفت گذر کنم
اوازها از این خود رسوا سروده ام
در منجلاب تیره ی این شب ستان سرد
دانم اسیر حقه ی ویرانه ها شدم
لیکن رها از شهوت پر سوز این تبم
زان بوسه ای که از لب گرمت ربوده ام
اه!ای یقین گمشده در گور لحظه ها
باروی اعتماد کنون در اسمان و من
اینک چو پرنیان فریبای مهر رو
در بستر یقین طلایی غنوده ام....
بر درد فراق چاره گر میگردیم
گر طالع ما طلوع غمگینی داشت
این بار سپیده ی سحر میگردیم
گر نوبت پرواز عقابان برسد
ما سوختگان صاحب پر میگردیم
از دوری و بدرود سخن یاد مکن
ای دوست بگو بگوکه بر میگردیم"
غم به دل راه مده
کاین شب تیره و شوم
بیگمان میگذرد
چگونه میتوان در اوج ندانستن فهمید؟
در خلاءتکرار از سنگینی احساس میگویی
اما
زمان تازه کردن نفس در دامان علفهای تر دامان از بی وزنی هراسانی.
انگاه که نیرنگ چشمانت
بوی باور میدهد
ایمان کلامت
وهم حیلت را ابستن است
با من بگو:چگونه میتوان دانست تو چیستی/
"كسي نيست ميان درختان
ومن
نميدانم كجا رفته ام"
پيشترها انگار ميشد كه فرياد كني كه هستي.ميشد انگار كه بودنت را بي بهانه ببينند .اين روزها اما فرياد است كه پشت فرياد اوار ميشود.صدا كه در صدا ميميرد.نفس كه در نفس حبس ميشود.خوب يادم هست- برادرم شبي ميگفت:" چراغ ما در اين خانه ميسوزد".از" بودن و سرودن" مي گفت و چه حق ميگفت.
برادرم "جوناتان"راهما نقدر خوب ميشناسد كه من "ساداكو " را.وانقدر از همديگر ميميريم كه ..............
اين روزها افتاب هم بوي باروت ميدهد و فقط ميشنوي كه "خانه ام اتش گرفته ست اي!....اي فرياد."
سمكوب چكمه ي جلادان تا مغز استخوانمان را ميتركاند و هي هي...........داغ جنگلهاي امل هنوز ميسوزاند واين بار ديگر چه كنيم.؟هي هي..........ان روز هم كسي ميان درختان نبود شايد....
سفيران مرگ هر چه بود را بردند وباقي همه هيچ-باقي همه زخم-.واي بر من-همه چيز بوي باروت ميدهد و من نيدانم كجا امده ام....