تبليغاتX
خنیاگر خاموش
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...

مهربان !خستگی حرفی بیهوده برای دستانت/

زوال کلامی به مسخره گی تسلیم/برای نامت/

و اسوده گی بیگانه با چشمانت/

"شعله را از خنکای نسیم ترساندن؟......."

میخواهم پایدار ببینمت./تا همیشه ی پندار....وخندان/به گاه نبرد....... 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:37  توسط تاتیانا  | 

"میرا" رو خیلی وقته که میشناسم.تو حرف انسانهای مثل خودش."بزرگ /رها/عاشق"

واسم از ماهی سیاه کوچولو نوشت.این که "ماهی سیاه کوچولو " پسر لبو فروش رو نجات میده.ماهی سیاه کوچولو توان چند تا شدن داره و...................

مامان من یه ماهی سیاه کوچولو بود.به دریا هم رسید.اما همون تجربه ای رو از دریا داشت که صمد هم داشت.اینو بعد ها که به رویاهام پر می کشید گفت.

بزرگی میگفت:"اون ماهی هنوز هم هست.همین دور و بر هاست.داره راهش رو پیدا میکنه و میره."اره .هنوز هم هست.کافیه هرکس فقط و فقط خودش باشه.بفهمه کجا ایستاده و به کجا میخواد بره.اونوقته که "یک هلو هزار هلو"میاد و وسط این همه داستان فریاد میزنه و میگه"سلام................" "میرا"یه بازی رو خوب بلده.بازی"زووووووووووووووووووووووووو"  یاد گرفته تا نجنگه چیزی به دست نمیاره.........

اینو همه میدونیم میرا!عمو زنجیر باف داره زنجیر میبافه.نمیدونم نوبت زنجیر من و تو بقیه ی ماهی ها کی میرسه.............اما میرا !اینو فراموش نکن:"باید عاشق شد و ماند"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:18  توسط تاتیانا  | 

تو هیچ میدانی که خود عشقی؟

تو هیچ میدانی که عشق تو تمامی سهم من بود از این زندگی؟

چشمانت را اینجا بگذار و برو

بگذار یادگار من در تو

همین چند خط باشد و بس.

در چشمان خویش جایی به من بده.

من اشیان نمیخواهم.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 10:23  توسط تاتیانا  | 

 "اسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند"

مهربانم گوش کن!باران میبارد

باران می بارد

باران............

و انگار اهنگ شستن زخمهای ما در نبض قطره هایش های و هو میکند این بار...

زخم های تو

زخم های من

زخم های تو و من............

ارام جان!تویی که نمیشناسمت!پاییز را دیگر گونه میبینم امسال...خش خش برگهای سرگردان تبریزی/فرار چلچلکان هراسان از سرما/زرد شدن پیچک دور نارون/انگار نویدی ست به دیگر گون شدن در فضایی عشق اندود با پنجره های مشبک رو به روشنی و نور.

دیر زمانی ست که مینگرم تو را.دیر زمانی ست که چون مسیح بر بلندای تپه های رفیع خیال من ایستاده ای.با دلی پر سودا و زانوانی خسته از پیکار نا برابر اهریمن و اهور .با چشمانی که تا عمق جانم را می کاود و میرود."به کجا؟نمیدانم"چونان چون اهن گداخته در من میسوزی و از درون به پوست میرسانی ام.چه میگذرد در ان نگاه که اینگونه ام من؟مگر نه اینکه خیالی و هرگز میلادی نداری.؟!های و هو نکن در من....................بگذار ارام بمانیم.در یک عاشقانه ی ارام.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 10:17  توسط تاتیانا  | 

"از کوچه میگذشتم که دو پسر بچه رو در حال گلاویز شدن دیدم.واسم عجیب بود.چون نه کیف مدرسه دستشون بود که بگم دعوای بعد از مدرسه است و نه سر و لباس درستی داشتند که بخوای فکر کنی به خاطر داشته هاشون و داشتن بیشتر با هم میجنگیدن.وقتی نزدیک شدم دیدم دعوا بر سر پول لبوها یی

بود که فروخته بودن.(اخه تو شهری که من کار میکنم هنوز لبو و باقلا مایه ی حیاط در زمستونه.)همون لحظه بود که داستان "پسر لبو فروش" صمد به ذهنم اومد.و این که صمد اون موقع از نا برابری نالید و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.روزی هزار بار این ها رو میبینیم و باز اصرار داریم تو سلول های اوین دنبال ........................بگردیم.و هنوز اقایان در جستجوی کلان سرمایه داران انتن های خبری رو به خودشون اختصاص دادن.کی از پول بدش میاد؟که اون اقا بیاد خودشو معرفی کنه.راستی به نظرتون اون دو تا بچه هم شامل سرشماری بودن؟(من که ۳ بار سرشماری شدم.)صمد اگه بدونه" پسر لبو فروش "هنوز هم هست بی خیال "ماهی سیاه کوچولو "میشه .چه برسه به "کور اوغلو و کچل حمزه".

خوب بگذریم."صحبت از پژمردن یک برگ نیست."

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 19:33  توسط تاتیانا  | 

هر روز که میگذرد

بیشتر وبیشتر میشوی

در ذهنم

قلبم

روحم

"در من".

هی !تو!ارامتر....

تمام دالان هایم را پر کرده ای....

گم میشوم در تو و ان گاه گریزی نیست از" تو شدن"

ارامتر...

دوست دارم یگانه بمانی................

عاشقانه ی من!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:28  توسط تاتیانا  | 

یه زمانی وقتی دلم میگرفت عذر و مایه ش یه بیت شعر مولانا بود..یه تک نوازی سه تار و چند قطره اشک که معلوم نبود از کجا در میاد.......این روزها اما همه چی متفاوته.مدتیه که روحم سرکش شده.این روزها خیلی پر میکشم تو روزهای کودکی.تو کوچه های خاکی سروینه باغ.الاسکا خریدن از سکینه ابجی.انگشت کردن تو سینی لواشک مامان سلیمه یواشکی زنگ در خونه ی شاطر محمدی رو زدن و در رفتن.تماشای گردو بازی پسرهای محله واشک دختر ناز نازی های کوچه رو در اوردن.ای وای من!که چه بودیم و چه شاد........این روزها نمیدونم دنیا حول محور کی میگرده.به چی بنده؟"چه گوارا و فیدل"خوب بودن یا "هیتلرو....."باید رها شد و تما شا کرد ؟که"غم نان اگر بگذارد."یا موند و سوخت؟که اونهم"سر ان ندارد امشب که بر اید افتابی"شانزده سالم بود که شعرهای فروغ رو حفظ بودم.با شعر" دیوار "شراره های شبیه عشق در من هویدا میشد وموقع خوندن "عصیان"از درون میجوشیدم.وقتی زنی رو در قدرت میدیدم شعف وجودمو لبریز میکرد."طاهره قره العین"/"سیمون دبوار"و............اسطوره های ذهنم بودند.(البته هنوز هم هستند.اما معقولانه تر.)این روزها اما" انسان"در مفهوم تام کلمه برام قشنگه.اینهمه پارادکس داره ذهنم رو منفجر میکنه. میبینم که از وقتی خودمو شناختم کار کردم.درس خوندم.حرف زدم و جنگیدم.اما هر جا که رفتم به زور خواستند "انسان"رو بشکونند و بگن"زن و مرد"...........پارادکس...پارادکس...پارادکس.....یه زمانی حد اقل شناختی از خودم داشتم.این روز ها اما شدم یه گلابی که انگار از درخت نارون پیر پیوند خورده."از کجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟"............بگذریم.همون کوچه باغ کودکی رو عشقه........................مگه نه؟................ 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:17  توسط تاتیانا  | 

 

 

 

چهارشنبه 25 شهريور 1360 ساعت 9 صبح بيمارستان فاطمه زهرا بلوك زايمان . .

 

 

 

صداي گريه و زاري دختري با موهاي سياه و صورتي سرخ  ،  شادماني مادر از تولد دختر و نگراني چهره‌ از نبودن پدر . تنها متولد شدم . بدون اين‌كه كسي پشت درهاي بسته‌ي زايشگاه منتظرم باشد . مادر در كلاس مشغول درس دادن بود كه داعيه‌ي ورود به دنيا رو سر دادم و اونو تنها و بدون تشريفات به تخت ژنيكولوژي بيمارستان كشوندم . تا شازده‌كوچولويي بشم براي ديدن و آموختن و كشف يه دنياي ناشناخته . اومدم ، براي چي و چطوري ؟ نمي‌دونم . محصول در هم آميختگي  دو احساس بودم يا از سر تفريح منو ساختند ؟ نه . نمي‌دونم . آمدنم با قرار قبلي بود يا نه ؛ باز هم نمي‌دونم . لحظه‌يي كه براي آرامش مادر منو با اون بدن خوني و كثيف ، روي شكمش انداختند ، آيا مي‌دونست كه چه خواهم شد؟ حتما‌ً چريكي رو در سر پرورش مي‌داد با تفنگ قپاني و كلاه تكاوري ، . . .  چون اون روزها بحبوحه‌ي رؤياهاي تحقق نيافته‌ي چريك‌هايي چون مامانم بود .  اسممو گذاشتن تاتيانا ! بدون اين‌كه ازم بپرسن دوست داري چريك بشي يا نه ! شايد من دوست داشتم اسمم مرلين منسون باشه يا اينگريد برگمن . . . شايد مي‌خواستم گاو دنيا بيام و گوساله از دنيا برم . وقتي براي اولين بار پستانهاي گرمش رو كه از انباشتگي شير در حال تركيدن بود  به دهنم گذاشت و گرمي دهنم رو حس كرد ، با من طي كرده بود كه تا چند وقت حق مكيدن شيره‌ي جونش رو دارم ؟ نمي‌دونم ! بگذريم . . . من آمدم . . . با قرار قبلي يا بي قرارداد. . . و امروز بيست و پنج شهريور 84 از هر سو برايم نويدي مي‌رسد :  صداي منقطع خط‌هاي تلفن و عوالم مختلف آن‌سوي خط‌ها : پدر : «پاينده باشي دختر بابا‌!» مادر : ]يك آه ممتد، چند قطره اشك [ « امسالت مملو از شادي باشه و مثل پارسال زير بار غصه له نشي » . خواهر قهقه‌ي خنده و « تولدت مبارك تانيا !» و برادر « 24 سال رو با افتخار پشت سر گذاشتي ؛ سبز بمون كه سبزي تو بهارانه‌ِ ماست » و خودم رو به روي آينه : «تو كي هستي؟ از كجا آمدي ؟ براي چي اومدي ؟ اصلاً لازمه كه بدوني؟ تو كه ميگي هيچي تو دنيا قراردادي نيست ، پس زندگيتو بكن يه روز مي‌فهمي واسه چي اومدي . . . حالا چرا چشات اينقد گود رفته؟ چرا با نگات داري منو سوراخ مي‌كني؟ 24 سالته بيچاره ي احمق ! چيكار كردي؟ با كي بودي؟ تو بچه‌گي‌هات ، تو كودكي‌هات ، تو نوجووني و حالا تو جووني ؟ خيلي سعي كردي از كسي غير از «كيوان» خاطره داشته باشي ولي چيزي به ذهنت نمياد . چند بار افتادي تو حوض و بدون اين كه كسي بفهمه لباساي خيستو تو گنجه قايم كردي ؟ و اونقدر اون تو موند تا كپك زد . . . ؟ چند بار رو پشت بوم داغ مشغول به كندن قير بودي كه خوابت برد و تا غروب كسي نفهميد كجايي ؟ چند شب پاي داستان‌هاي اسطوره‌يي آقاجون نشستي بدون اين‌كه بدوني بيژن كيه و منيژه چي مي‌گه مجبور بودي به قداست عشق اونا ايمان بياري و پا به پاي كريم خان تو پنج ساله‌گي توميدون جنگ بجنگي ؟ بدبخت اصلاً ميدوني عشق يعني چي؟ تا حالا فهميدي يعني چي؟ اصلاً لازمه كه بفهمي؟ . . . هر كس يه چيزي ازت مي‌گه . يكي مي‌گه تو اومدي كه مردمو نجات بدي . يكي مي‌گه مثل تو شايد از هر هزار تا يكي باشه . اون يكي ميگه تو هيچ گُهي نيستي فقط ادعات مي‌شه . چهارمي مي‌گه تو انقدر متغيري كه نميشه در موردت نظر داد . ولي باز هم همه اصرار دارن كه در موردت نظر بدن و تو رو به نقد بگذارن . حالا امروز بيست و چهار ساله شدي . تمام و كمال . بي چك و چونه . ببين چيو تجربه نكردي تا حالا ! زمين خوردي . كتك خوردي . نوازش شدي . عاشق شدي . بي‌پولي كشيدي . از ايلياد و اديسه‌ي هومر بگير تا افلاطون و اسپينوزا و يه ذره اينورتر رومن رولان و هانريش بل ، همه رو دوره كردي . پنج سالت بود كه مي‌دونستي كوبا كجاي نقشه‌ي جغرافياست و با كيوان آماج كتك‌هاي پدراتون بودين وقتي درباره‌ي فروپاشي شوروي با هم بحث مي‌كردند . حالا كه بيست و چهار سالته چي بارته؟ فرض كن بيست و چهار سال ديگه قرار باشه بموني . باز مي‌خواي چيكار كني؟ روزمرگي خفه‌ات نكرده؟»

-    « خفه شو تانيا ! داري چرت و پرت مي‌گي . تو بايد مبارزه كني . همونطور كه تا اين لحظه اين كار رو كردي . بايد سوراخ‌هاي اين بيست و چهار سال رو تو بيست و چهار سال يعدي پر كني . آب بودي قطره شدي . سنگ بودي صخره شدي . يكي بايد همه‌ي زخم‌هاتو بمكه و پا به پاي تو به رستگاري برسه . بسه از بس زخم‌هاي همه رو مكيدي مثل جان كوچولو تو «دالان سبز» . ديگه وقتشه خانوم خودت بشي . وقتشه يكي ناخنهاتو مانيكور كنه و به صورتت پودر بزنه تا كسي نفهمه چقدر تنهايي . »

آره ! ديگه وقتشه خودم باشم . نه «جودي ابوت» و «آن شرلي» . نه « رزا لوكزامبورگ » و « فلرتيشيا» . ديگه بسه . ذوق نكن كه مثلاً بابات و برادرت بهت چريك كوچولوي بابا و عشاقت بهت لقب فلرتيشيا بدن تا براي يه لحظه هم كه شده بهشون فكر كني . ديگه خواهشاً يه نفر باش . تانيا . فقط و فقط تانيا . اين يه نفر به صد تاي اونا مي‌ارزه . تا حالا هي خواستي تاريخ رو عوض كني نشد . تانيا رو به رستگاري برسون ،تاريخ خود به خود عوض مي‌شه . هنوز كه هنوزه واسه هاچ زنبور عسل گريه مي‌كني كه چرا مامانش رو گم كرده بود . حالا بشين يه خورده تام و جري نگاه كن . خواستي هيچكي ازت نرنجه ولي همه رنجوندنت . حالا يه خورده برقص و شاد باش . تو تانيايي . يه تانياي بيست و چهارساله . اينو فراموش نكن . قمقمه‌ي آبتو دادي دست همه تا كسي تشنه نمونه؟ خودت وسط راه موندي بدون آب با لباي تشنه . حالا جلوي همه آب بخور . گواراي وجودت . به پاس 24 سال تشنگي . . .

تو يك اَبَر انساني«ابر انسان نيچه»

اينو فراموش نكن . تو خدايي و بنده هم تويي .

                                                                     تانيا 25 شهريور 84

                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:3  توسط تاتیانا  |