تبليغاتX
خنیاگر خاموش
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...
"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این درد ها را نمیشود به کسی اظهار کرد.چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش امد های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر امیز تلقی بکنند.زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برای آن پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است و لی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید."       "بوف کور"

وقتی که برای نخستین بار این سطور را میخواندم همان نیشخند "شکاک " را حواله ی "صادق " می کردم که مگر میشود آخر؟

اما این روزها مثل کسی که با پتک بارها بر سرش کوبیده باشند از باور همه ی آنچه بر من گذشت میگریزم/

از باور حرف هایی که تا عمق جانم را سوراخ کرد و انگار شیره ی جانم ذره ذره از این سوراخ در می رود/و من روزی چند بار خودم را میمیرم که این سوراخ راحتتر تمامم کند/

حس میکنم از تمام این مردمی که میانشان هستم دورم و نمیدانم شباهت من به این ها چه بود که سر از این جا در آوردم/وقتی تلخ ترین ها راهمان میگوید که گوارا ترین ها را عاشقانه و ناب با سر انگشتانش سرود/

روزی چند بار به استقبال مرگ میروم و نمیشود /انگار نفسم هنوز به یک نفس دومی بسته است که انتظارش را میبرد /اغلب برای فرار از خودم به دوران کودکی  ام روی می ا ورم و خاطراتم را حواله ی دود غلیظ سیگار میکنم و هی داد میزنم"بچه ها اینجاست/پیداش کردم/"قایم باشک های کو دکی ام را عشق است که پشت هر دیوار یک رفیق را پیدا میکردم و مثل حالا نبود که برای شنیدن صدای هم سنگرم /در خون و التماس و تیغ و بلندی غرق شوم/

دیروز که میخواستم پرت شوم یاد نخستین آغوش /نخستین پناه/نخستین ترنم/مرا باز گرداند و نمیدانم امروز بهانه ی چه چیز را بیاورم که قدری بیشتر زنده بمانم/

آنقدر تلخ دوستش دارم که انگار تکراری برای این احساس میسر نیست/"میخواستمت و میخواهمت هنوز" این را قبلا هم گفته بودم/

میخواهم بروم /فقط دوست دارم قبل از اینکه بروم درد هایی را که مرا اینگونه مچاله کرد روی کاغذ بیاورم/

میخواهم آنقدر خودم را بفشارم که کاغذ خیس شود از چک چک چک عصاره ی وجودم/

این را به حساب تسلیم نگذارید/هرگز/من زنده گی را دوست دارم/بیش از هر زمان دیگری/

فقط کمی مردن را لازم میدانم/آن هم از نوع پرت شدن از بلندی/

که شاید تا رسیدنم به زمین برای آخرین بار هم که شده میل به زنده گی را تزریق کنم در تار تار وجودم/

آخر این روزها بوتیماری خاموشم که نظاره گر همه ی ان چه نباید بشود هستم/

آخرین سطر م:

"دوستت دارم !تا همیشه ی زمان/چه باشم /چه نباشم/"

میروم یک بلندی سرخ پیدا کنم/.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:36  توسط تاتیانا  | 

نميتوانم/ديگر نميتوانم/اين همه دل واپسي از من و گريز از تو/اين همه با تو بو بودن و با من نبودن از تو/داغ اين همه حرف گلوله اي شده /رو به سوي خودم/ماشه را ميكشم اين بار كه از تكرار اين همه صبح بي ثمر رها شوم/اين همه تكرار و هي تكرار/

آخر نازنين!جنس عشق من ملوس نبود/از جنس عشق گاليا نبود عشق من كه اينگونه به رقص گرفته اي عشق را/من از ديار سووشون مي آيم و مارگريتا ي بي پناه/اخ!س........دم!كه چه داغي بر من ميزني وقتي كه غبار ميگيردت و من نميدانم چگونه بايد بيابمت/

شب از نيمه هم انطرف تر رفته/نميدانم بمانم يا تمام كنم اين لجن گودال را؟لجن گودال زنده گي بي تو/لجن گودال دلواپسي هاي هميشه/

اخر تا صبح چيزي نمانده/بمان تا من هم بخندم به فردا/

واي !ميخواهم ماشه ي حرف هايم را بكشم در گلويم/خسته ام از اين همه دلواپسي/هر چند كه جنس ما همين است و بايد هماره خواسته هايمان را داد بكشيم/

نازنينم/سر بر كدام بالين گذاردي؟من اينجا اغوشم را براي سر درد هاي تو گشوده ام/بيا /ديوانه ميشوم از نبودنت/بيا كه من بي تو تلي از كثافتم/كه جانور از من بالا ميرود /

من نميمانم امشب را تا سپيده/

من خودم را ميميرم با همين ماشه/

ماشه ي عقده هايم را

كه هيچوقت ملوس نبودم /

و هيچوقت درد هايم به من فرصت خنديدن نداد/

ماشه ا ميكشم اين بار

عشقم را فراري داده اند انگار/..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:24  توسط تاتیانا  | 

من ميخوام حرف بزنم/فقط ميخوام بنويسم:

...........................................................................................................

...........................................................................................................

............................................................................................................

اين سه خط و فقط يه نفر هست كه ميتونه بخونه/اخه ما با هم كلاس خط خوني رفتيم/

اين سه خط و فقط دو نفر ميخونن/من و اون يكي خط خون/كه خط زنده گيم و عوض كرد و برد به يه جاي نا محدود/اخه اگه سوار اينسه تا خط بشي ميرسي به جايي كه هيچ جا نيست/يه جا كه تموم نميشه/تا ظرفيت داشته باشي ميبردت///و من اين ها رو نوشتم كه بگم اين سه تا خط و فقط اون ميتونه بخونه/اخه ا با هم كلاس خط خوني رفتيم/ "مگه نه رفيق؟"!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط تاتیانا  | 

جذام گرفته ام/جذام

دردهایم دمل شده /دمل های چرکین/

جذام گرفته ام/جذام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:59  توسط تاتیانا  | 

امروز

در کشاکش تلخ احساس با یقین

با خود اندیشیدم:

"مرزی نبود میان بود و نبود و من نمیدانستم

یا شاید از دانستن این همه میتر سیدم

اینک

من

-خنیاگری خاموشم ـ

که تنها و تنها گز میکنم

خیابان های دانستن را و هی در درون میگریم و میگریم.......

کاش هیچوقت قلم به دست نمیگرفتن

که امروز از رقصاندنش بترسم

دلم "عشقم" را میخواهد

باتمام مختصاتش

های مردم:

من نه دیوانه ام/

نه احمق/

این را از قبل گفته بودم

فقط کمی زیادی مردمانم را دوست میدارم انگار.....

و کمی زیادی شهامت مردن دارم

انگار

من عشقم را میخواهم/با تمام مختصاتش......

این تمام خواسته ام است ....

..........

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:36  توسط تاتیانا  | 

تا به حال برای لقمه ای نان به دریوزه گی و ادم فروشی مبتلا شدی؟یا هیچوقت شده /به خاطر جنسیتت کتک بخوری؟شده وقتی دهان به سخن باز کردی بگویند:"خفه شو"؟یا اینکه به تاراج ببرند تمام داشته هایت را؟و باز هم به دزدی فرهنگ فاخته ی "...." محکومت کنند؟این هایی که میگویم مطمین باش که هیچ ربطی به جایی که ما در ان هستیم ندارد.....اینجا اصلا اینگونه نیست که "بوزینگان ادم شوند" و "عشق بهایی نداشته باشد"/اینجا اصلا اینگونه نیست که مجبور باشی داغ فرزند به سینه خاک شوی/حتی مجبور نیستی از خستگی بیخواب شوی/اینجا مردمان به هم صبح به صبح سلام میدهند/شب به شب با هم میرقصند/شراب ینوشند و فریاد میزنند "زنده باد انسان"/بدون انکه ذره ای بترسند که دشمن کمین کرده باشد/بدون انکه بترسند سنگسار شوند/بدون انکه بترسند گرسنه بمانند/حتی بدون انکه بترسند دیگر نباشند/فقط یکریز از صبح تا شب فریاد میزنند:"زنده باد انسان"/اصلا زنی را نمیبینی که به شوق لباس سپید و با چند سکه بخرندش و با یک متر پارچه ی بیاض روانه ی سینه ی گورستانش کنند/اصلا زنی را نمیبینی که برای فریاد کردن آزادی تکه پاره اش کنند/و یا اگر خواست زر خرید نشود زندانی اش کنند و یا اگر کسی به او گفت سلام سیاه و کبود شود که"وای!آبرویمان به تاراج رفت"/اصلا زنی را نمیبینی که بر سر هر چهار راه احساسش را به چوب حراج بگذارد که فرزنش شبی را سیر بخوابد/این هایی که میگویم اصلا در اینجا نیست/اینجا تنها چیزی که معنا نمیدهد استبداد است/راستی من "استبداد" را درست نوشته ام؟اخر تا به حال نشنیدمش.....من فقط شنیدم :"ازادی/نان/انسان"....کی گفته اینجا هر چه بیشتر داشته باشی زیبا تری؟با شخصیت تری؟کی گفته اینجادهانت اگر بوی "گاوگند چاله"بدهد باز هم همه سرمست کلامت میشوند چون بیشتر داری و داری؟کی گفته اینجا اجبار معنی میدهد؟اینجا همه میگویند :"ما"/هیچکس نمیگوید :"من"/اخر "از زمانی که بگویی "من"استبداد معنی میدهد/و این را همه /اینجا/میدانند/اخر حاکم ما قشنگ است /خوشگل هم حرف میزند/زیبا هم می اندیشد/ما اصلا اینجا زندان نداریم/فاحشه خانه نداریم که دخترکانش تاریخ مصرف داشته باشند/و امکان ندارد که کسی دهانش مهر و موم شود که اصراری را فاش کرده/ویا اواره لز دیار شود که..............

این ها هیچکدامش اینجا اتفاق نمی افتد/خیالت تخت.../فقط کمی پنجره را باز کن /دارم توی این سلول جدیدم خفه میشوم/خیلی تنگ ساخته اند این یکی را/جواب سوالم را میدهی یا باز هم بگویم؟-"تا به حال برای لقمه ای نان به دریوزگی افتادی؟"......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:24  توسط تاتیانا  | 

وقتی بهم گفت:"نه"/انگار یه چیزی کوبیده شد تو سرم/یه چیزی مثل پتک/شاید هم چکش/مهم نیست شبیه چی بود/مهم اینه که یه چیزی کوبیده شد تو سرم/لحظه ی اول شوکه شدم/سکوت کردم/نفسم بند اومده بود/حرفش بیشتر شبیه یک شوخی تلخ بود/باورم نشد که داره واقعی میگه:"نه"/اما اون هیچوقت با هیچی شوخی نداشت/تو زند گیش با هیچی شوخی نکرده بود/هیچوقت/این حرف همیشگی خودش و اطرافیان نزدیکش بود/سعی کردم با خنده بحث و عوض کنم/اما اینبار محکم تر از قبل /با یه لحنی که فقط مخصوص خودشه گفت:"نه ه ه ه ه ......"و صداش تو سرم منعکس شد.... در جا تو ذهنم سریعترین راه حذف خودم از زندگی رو مرور کردم/"سوزوندن؟"رگ زدن؟""قرص خوردن؟""باز گذاشتن شیر تی گفت :"نه"/یه چیزی محکم تو سرم کوبید/مثل یه هاون/یا شاید هم چکش/مهم نیست شبیه چی گاز؟"..........اینها واقعی بودن یا همش کابوس بود؟گفتم نگو نه/حرف از دهنم بیرون نیومده بود که گفت:"نه"/افتادم به التماس/یه لحظه چشام سیاه شد/حس کردم دارن سنگسارم میکنن/تمام ادم هایی که به نوعی واسه راحت زندگی کردنشون خودم و از حقوق طبیعیم محروم کرده بودم یکی یه دونه سنگ بزرگ تو دستشون بود و از لای زهر خنده هاشون دندونای زرد کرم خورده شونو دیدم/اما چشام هر لحظه سیاه تر شد/گفتم:"هی!رفیق!منم!اینی که داری بهش حکم میدی/همونی که یه زمانی باهم از تاریکی رد شدیم/همونی که باهم عهد بستیم که هرکی بیشتر قفس بشکونه و بیشتر پرنده ازاد کنه زودتر به قله میرسه/.......اما انگار منو نمیشناخت و هر لحظه محکم تر از لحظه ی قبل برام حکم میزد/

تو چشاش ذل زدم /شاید خون تو چشام و بشناسه/باورم نمیشد که پاره ی تنم اون همه تقلا رو نمیبینه/ازش فرصت میخواستم واسه زنده گی/خودشم میدونست که جونم به حکم اون بسته بود/خودشم میدونست که دار و ندارم تو زنده گی همین عشق بود و تمام/اما چشاشو براق میکرد تو چشام که:"نه"/حس کردم غم تموم گرسنه های دنیا ریخت رو سرم/حس کردم به اعدام دارم نزدیک میشم و....../حالا اعدام شدن و مردن یه طرف/گرفتن حکم از دست رفیق........./اونو باید چی کار میکردم/؟کسی که همیشه از مرگ انسانیت چشاش خیس میشد/کسی که تحمل دیدن زجر هیچ زنی رو تو تاریخ نداشت/حالا انقدر از من رنجیده بود که میخواست برام حکم بزنه/داد زدم گفتم:"بهم فرصت دفاع بده"/گفت:"نه"/گفتم:"هر کار بگی میکنم"/گفت:"همه ی کارهاتو واسه خودت نگه دار"/و من هر لحظه بیشتر در ناباوری خودم از اون لحظات کذایی غرق میشدم/یه زمانی منو از دل هزار جور کثافت کشیده بود بیرون/منو با "افتابکاران جنگل"اشنا کرد/با "دامادی که شب عروسیش پا نداشت"/با مادری که از غم ندیدن پسرش خورد شده بود/با یه عالمه زن بی پناه که دنبال یه سایبون واسه زمین گذاشتن رنجشون میگشتن/.....چه طور باید اون لحظه ای رو لمس میکردم که داشت واسم حکم میزد؟/.....نفهمیدم چی شد؟نفهمیدم چه طور شد که بیهوش شدم/مثل یه محکوم به مرگی که از"تب وهن"دق میکنه/فقط میدونم که دونسته هام به دادم رسیدن/و من تو اخرین لحظه ی موندنم با فشار دستای رفیقم برگشتم به دنیای سرخ خودم/و حالا دارم از لای خون و عشق و رفاقت واسه رفیقم مینویسم که با یه نگاه سرخش نجاتم داد..../فقط با یه نگاه سرخ خ خ خ .....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:16  توسط تاتیانا  | 

وقتی تمام راه ها به ناکجا ختم میشود/وقتی تمام ان چیز هایی را که نباید/ به ساده گی میشنوی/وقتی پاره ی تنت به تو میگوید"......"چه زیبا میشود مردن.وقتی نمیدانی کجای زمان ایستاده ای و هرگز سهم تو از زنده گی هویدا نیست/وقتی که نمیدانی چه طور شد که یکهو سر از این ویران سرا در اوردی/چه زیبا میشود مردن.وقتی که حتی قطره ای اب از گلویت پایین نمیرود/که:"نکند رفیقت تشنه گی میکشد"/وقتی نمیدانی فرق سحر گاه با گرگ و میش غروب در چیست/وای که چه زیبا میشود مردن....

تمام میراث داشته و نداشته ام همین عشق است به انسان و بس/پس چه زیبا میشود مردن وقتی که حقت را در دهان دیگران جویده میبینی و فقط سرا سیمه به این سو و ان سو میروی/همه جا تاریک است و من در این تاریکی غوطه ور....هر چه را که نباید به ساده گی شنیدم و خودم را به همبن ساده گی به نشنیدن زدم تا بتوانم پاسی بیشتر زنده بمانم/اخر مردن زیباست وقتی که تمام کشته ات را به تاراج میبرند و تو حتی حق اعتراض نداری.....

من امشب مرگ خودم را با همین نگاه بغض الود و حنجره ی خیسم دیدم/من امشب از تمام پله های نمور خیانت پایین رفتم و از تمام درختان یخ زده حلق اویز شدم/من امشب عشقم را دست اویز نشناختن دیدم و مغلوب بی درکی/و چه زیبا میشود مردن وقتی که جیغ میکشی:"بگذارید زنده بمانم"و صدایت در بیکران بی برگی محو میشود./"اهوی بخت من"امشب تمام انچه نباید میشنیدم را با من گفت و من تنها به او گفتم :"وقتی نباشی/چه زیبا ست مردن...."

تنها همین را گفتم و .....................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:38  توسط تاتیانا  | 

دلم نمیخواهد کسی را در هیات دلسوز ببینم/دلم نمیخواهد برایم از زندگی بگویند و از طرفی سرود مرگ برایم لای لای کنند/دلم نمیخواهد عشقم را  به تاراج برند و من نفهمم که چه شد/از کجا خوردم/دلم هیچ کدام اینها را نمیخواهد/

دلم نمیخواهد برای با خبر بودنم محاکمه شوم/دلم نمیخواهد مدام "باور کن دوستت دارم"را فریاد بزنم/دلم نمیخواهد  هر شب را با زمهریر بی لمسی به سپیده پیوند دهم/دلم هیچکدام اینها را نمیخواهد/

امروز هر کس در وصف من چیزی گفت/یکی گفت"کمی اخمو شده ای دختر"/دومی گفت"چه زیبا شده ای این روزها"؟/به سومی که رسیدم از پریشانی چهره ام حرف زد و ان دیگری برایم ساعت ها اواز خواند که مرا سر دماغ میکنی با خنده ات/و من هر چه سعی کردم نفهمیدم چگونه بودم من امروز/این روزها /......احساس کدامشان به واقعیت نزدیک تر بود؟

من اما دلم نمیخواهد هیچکس از عشقم سخن براند /دلم نمیخواهد هیچکس لای لای با هم بودن را در نی نی چشمان رفیقم تکرار کند/دلم نمیخواهد صدایش را خسته و خاکستری بشنوم/سرخ میخواهمش/همیشه/دلم نمیخواهد /دلم هیچ کدام اینها را نمیخواهد/....

دلم اما لولی وش است و لولی صفتی میخواهد/با یار/با یگانه ترین یار/که تاریخ را در تار تار وجودش باز خوانی کرده و با ضرب اهنگی موزون به تکرار تمامیت دوران برخاسته..........دلم لمس دستان دیوانه ی یگانه ترین یار را /دیوانه وار فریاد میکند/دیوانه وار.........

"بیا با من "!دلم تنها همین را میخواهد /در استانه ی طرحی نو که از ان ماست /از ان انسان........دلم تنها همین را میخواهد /...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط تاتیانا  | 

 

هیچ میدونی کجا میشه استراحت کرد؟ 

-به زبون خودم بگم؟"کجا میتونم چند لحظه بتمرگم؟"

-تو این اشفته بازار نرخ نون امروز چنده؟میخوام بدونم امروز باید چه طوری سلام بدم؟

-عشق و امروز از کجا بخرم؟

-اصلا امروز میفروشنش یا نه؟

-میگن قحطی اومده/

-آره/اما جعبه ی خاکستر میفروشن/چهار راه بالا/

-چهار راه بالا مورچه داره/برو تو لونه ت تا از سر و کولت نرفتن بالا/

-اونو ببین انقدر خم و راس شده جلو منبر که کمرش دو لا مونده/

-اره ولی مگن هر چی از خدا بخواد بهش میده/حتی اگه پسر کدخدا رو از ته دل از خدا بخواد بهش میده/میگن تنها کسی که عشق و میفروشه/همون خداست.../

-نه بابا /خودم دیدم مادر رفیقم و که چشاش خون بارید از گریه اما باز هم جنازه ی پسرش و اوردن/براش....

-هیسسسسسسسسسس////چی داری میگی خره/؟انقدر بلند پچ پچ نکن/میکننت تو پیت نفت هاااااا/

-خب این که خوبه/نفت کجا بود این روز ها؟میفروشیمش /باهاش نون میخریم...

-غلط نکنم خل شدی/زده به سرت؟

-تو مگه عاقلی؟

-نه ولی مثل تو بلند بلند پچ پچ نمیکنم/

-خب شاید هنوز خون بالا نیاوردی از گریه...یا شاید رفیقت قرار نیس بره سفر از رو اجبار

شاید هم تا حالا از زور تنهایی به دیوار چنگ نکشیدی/

یا اینکه زخم کسی و با دستات نشستی/زخم دل شستن کار قشنگیه /فقط جیگر شیر میخواد و مغز پریده/باید تعطیل باشی که زخم شور خوبی از اب در بیای....اینو مامانم دیشب تو خواب گفت...

-مگه تو خواب هم میبینی؟

-بعضی وختا/که دلم میخواد پستون مامانم و میک بزنم/

-غلط نکنم خل شدی/میندازنت تو چاله اسکندرون/هیسسسسسسسس.....

-مگه اینجا کجاس؟چاله اسکندرون شرف داره به اینجا/لااقل اونجا دیگه رفیق و به نرخ سکه نمیفروشن...

اونجا دیگه گیس گلابتون هی تو باد گل پر پر نمیکنه که:می آد/نمی اد....

اونجا دیگه مجبور نیستی از زور بی عشقی به در یوزه گی بیفتی/

-هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس///....

-خب بابا نترس یه سوال کردم /کشوندیش به اینجا/حالا بگو کجا میتونم چند لحظه بتمرگم؟یه جا رو بگو که زمینش ازاد باشه و حصار نداشته باشه/مثل اون دفعه میخ نره تو"....."

-دلت خوشه ها؟من میرم چار راه بالا جعبه ی خاکستر بخرم/کبریت و اماده کن/فقط حواست باشه/یه کبریت بیشتر نداریم دو تاییمون/شاید تو برگشتنی کسایی پیدا شن که بخوان با ما بسوزن....کبریت و اماده کن رفیق.....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:45  توسط تاتیانا  |