با من سخن بگو
بگذار از نهایت وجود فریاد بیقراری قرن را سر دهم
جاری چشمانت را اینسو تر بفرست
تا به یارای نگاهت
اجساد ملتهب هزاران زن بی پناه را
از زیر ارابه های تاریخ ازاد کنم
زمان
تلخواره ای است و من
در لا به لای چرخهای اهنین ثانیه ها له گشته ام
و دیگر حتی
از پنجره های روشن امید گریزانم
تو
جاری عشق را
در بیکران چشمانت مصلوب کرده ای
سکوت را که میشکنی
ازادی چهره ی سرخش را در دورهای دور می نمایاند
ای مهربانترین!
یک دریچه
تنها یک دریچه میان من وتوست
بگشای دریچه را تا در گریز نا گزیر نفسهایت
چون باد خزری دیوانه شوم
میلاد چشمانت شکفتن تمامی اینه هاست
در باغ بیقراری اندیشه های سرخ
بکذار با درد زانوانت همزاد گردم و حتی برای لحظه ای
از شادی لبخند بهره بر گیرم
برای گذر از پل خاطرات به خاکستر نشسته
دست مرا بگیر
ارام جان!همیشه میگفتی:"زیستن در اوج ساده گی پیچیده نیز هست"
در التهاب و نوازش زیستن
سخت ساده تر..
تنها به یک نگاه
انگیزه ای برای سروده های تازه تر شو
بگذار تا همچون دخترکان دشتهای بیکران
که شاد ترین لحظه ها را در رقص های کولی واره به زیر باران های بهاری تجربه میکنند
شاد ترین ثانیه ها را از جاری چشمانت بیاغازم
در چشمهای خویش
جایی به من بده
تا صمیمانه تر مردمان گرسنه ی تاریخ را در یابم
اندک جایی برای زیستن
فهمیدن
نوشتن
اندک جایی برای دست یازیدن به وجود لا یتناهی تو که ارامگاه تمامی مردمان است
که نهایت زندگی است
بگذار همچون پرنده ای
به پرواز در ایم
بچرخم
و باز گردم
و ببینم که تقدیرم تویی.
ای مهربانی تو با من
از هر چه اب و اب جاری تر!
دیگران تعبیر میکنندواز حرکت باز میمانند
من فقط میروم و به همین خاطر است که به تعبیر دیگران
زشت/تنها و بیچاره ام...
گاه ارزو میکنم
خنجری باشم
سینه ات را بدرم
و در نهایت تمامی خاطره ها
رنج را در یابم
و با درد همسفره گی کنم.
ای مهر ماندگار!
برای ازادی برده های مغلول ذهنم
دست مرا بگیر
ای سروده و نا سروده!
با من سخن بگو...