تبليغاتX
خنیاگر خاموش

خنیاگر خاموش

اینک در جزیره ای متروک

در ازدحام شوم کفتار های پیر

بو گرفته ام

با مهری بر دهان وغوغایی در دلم

مرا دریابید....

ای هزاران هزارحنجره ی خونین

که از تارهای زخمیتان

سرودهای روشن فردا ازاد میشود

مرا دریابید

ای سارهای سراسیمه

ای کبوتران سپید بال که بر فراز قله های رفیع رهایی اشیان ساخته اید

وروشنی فردا را در تحرک بالهایتان بشارت میدهید

مرا مجال دهید

ای گرگهای گرسنه

از برق دندان شماست

کابوسهای هر شبه ی من

کجا رفته اید؟

ای سواران بیدار

در شبهای تار وحشت و بیداد...

من از پچ پچه ی بی فرجام این مردگان

در این گستره ی نا معلوم میترسم

و انتظار یک ندا

در هزار توی سینه ام

مغلول گشته است

اینک اما

رسالت کدامین پیامبر است که بی سرانجامی این همه دست را فرجامی مقدس خواهد بخشید؟

دریغ و درد که چشمان من دیگر

در دورهای دور

جز سایه ای از ترس را نمی بیند

جز سایه ای از ترس......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:22  توسط   | 

با من سخن بگو

بگذار از نهایت وجود فریاد بیقراری قرن را سر دهم

 

جاری چشمانت را اینسو تر بفرست

تا به یارای نگاهت

اجساد ملتهب هزاران زن بی پناه را

از زیر ارابه های تاریخ ازاد کنم

زمان

تلخواره ای است و من

در لا به لای چرخهای اهنین ثانیه ها له گشته ام

و دیگر حتی

از پنجره های روشن امید گریزانم

تو

جاری عشق را

در بیکران چشمانت مصلوب کرده ای

سکوت را که میشکنی

ازادی چهره ی سرخش را در دورهای دور می نمایاند

ای مهربانترین!

یک دریچه

تنها یک دریچه میان من وتوست

بگشای دریچه را تا در گریز نا گزیر نفسهایت

چون باد خزری دیوانه شوم

میلاد چشمانت شکفتن تمامی اینه هاست

در باغ بیقراری اندیشه های سرخ

بکذار با درد زانوانت همزاد گردم و حتی برای لحظه ای

از شادی لبخند بهره بر گیرم

برای گذر از پل خاطرات به خاکستر نشسته

دست مرا بگیر

ارام جان!همیشه میگفتی:"زیستن در اوج ساده گی پیچیده نیز هست"

در التهاب و نوازش زیستن

سخت ساده تر..

تنها به یک نگاه

انگیزه ای برای سروده های تازه تر شو

بگذار تا همچون دخترکان دشتهای بیکران

که شاد ترین لحظه ها را در رقص های کولی واره به زیر باران های بهاری تجربه میکنند

شاد ترین ثانیه ها را از جاری چشمانت بیاغازم

در چشمهای خویش

جایی به من بده

تا صمیمانه تر مردمان گرسنه ی تاریخ را در یابم

اندک جایی برای زیستن

فهمیدن

نوشتن

اندک جایی برای دست یازیدن به وجود لا یتناهی تو که ارامگاه تمامی مردمان است

که نهایت زندگی است

بگذار همچون پرنده ای

به پرواز در ایم

بچرخم

و باز گردم

و ببینم که تقدیرم تویی.

ای مهربانی تو با من

از هر چه اب و اب جاری تر!

دیگران تعبیر میکنندواز حرکت باز میمانند

من فقط میروم و به همین خاطر است که به تعبیر دیگران

زشت/تنها و بیچاره ام...

گاه ارزو میکنم

خنجری باشم

سینه ات را بدرم

و در نهایت تمامی خاطره ها

رنج را در یابم

و با درد همسفره گی کنم.

ای مهر ماندگار!

برای ازادی برده های مغلول ذهنم

دست مرا بگیر

ای سروده و نا سروده!

با من سخن بگو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:21  توسط   | 

هر روز که میگذرد

بیشتر وبیشتر میشوی

در ذهنم

قلبم

روحم

"در من".

هی !تو!ارامتر....

تمام دالان هایم را پر کرده ای....

گم میشوم در تو و ان گاه گریزی نیست از" تو شدن"

ارامتر...

دوست دارم یگانه بمانی................

عاشقانه ی من!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:38  توسط   | 

"از کوچه میگذشتم که دو پسر بچه رو در حال گلاویز شدن دیدم.واسم عجیب بود.چون نه کیف مدرسه دستشون بود که بگم دعوای بعد از مدرسه است و نه سر و لباس درستی داشتند که بخوای فکر کنی به خاطر داشته هاشون و داشتن بیشتر با هم میجنگیدن.وقتی نزدیک شدم دیدم دعوا بر سر پول لبوها یی

بود که فروخته بودن.(اخه تو شهری که من کار میکنم هنوز لبو و باقلا مایه ی حیاط در زمستونه.)همون لحظه بود که داستان "پسر لبو فروش" صمد به ذهنم اومد.و این که صمد اون موقع از نا برابری نالید و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.روزی هزار بار این ها رو میبینیم و باز اصرار داریم تو سلول های اوین دنبال ........................بگردیم.و هنوز اقایان در جستجوی کلان سرمایه داران انتن های خبری رو به خودشون اختصاص دادن.کی از پول بدش میاد؟که اون اقا بیاد خودشو معرفی کنه.راستی به نظرتون اون دو تا بچه هم شامل سرشماری بودن؟(من که ۳ بار سرشماری شدم.)صمد اگه بدونه" پسر لبو فروش "هنوز هم هست بی خیال "ماهی سیاه کوچولو "میشه .چه برسه به "کور اوغلو و کچل حمزه".

خوب بگذریم."صحبت از پژمردن یک برگ نیست."
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:7  توسط   | 

"اسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند"

مهربانم گوش کن!باران میبارد

باران می بارد

باران............

و انگار اهنگ شستن زخمهای ما در نبض قطره هایش های و هو میکند این بار...

زخم های تو

زخم های من

زخم های تو و من............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:27  توسط   | 

"میرا" رو خیلی وقته که میشناسم.تو حرف انسانهای مثل خودش."بزرگ /رها/عاشق"

واسم از ماهی سیاه کوچولو نوشت.این که "ماهی سیاه کوچولو " پسر لبو فروش رو نجات میده.ماهی سیاه کوچولو توان چند تا شدن داره و...................

مامان من یه ماهی سیاه کوچولو بود.به دریا هم رسید.اما همون تجربه ای رو از دریا داشت که صمد هم داشت.اینو بعد ها که به رویاهام پر می کشید گفت.

بزرگی میگفت:"اون ماهی هنوز هم هست.همین دور و بر هاست.داره راهش رو پیدا میکنه و میره."اره .هنوز هم هست.کافیه هرکس فقط و فقط خودش باشه.بفهمه کجا ایستاده و به کجا میخواد بره.اونوقته که "یک هلو هزار هلو"میاد و وسط این همه داستان فریاد میزنه و میگه"سلام................" "میرا"یه بازی رو خوب بلده.بازی"زووووووووووووووووووووووووو"  یاد گرفته تا نجنگه چیزی به دست نمیاره.........

اینو همه میدونیم میرا!عمو زنجیر باف داره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:17  توسط   | 

تو هیچ میدانی که خود عشقی؟

تو هیچ میدانی که عشق تو تمامی سهم من بود از این زندگی؟

چشمانت را اینجا بگذار و برو

بگذار یادگار من در تو

همین چند خط باشد و بس.

در چشمان خویش جایی به من بده.

من اشیان نمیخواهم.................

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 23:46  توسط   | 

مهربان !خستگی حرفی بیهوده برای دستانت/

زوال کلامی به مسخره گی تسلیم/برای نامت/

و اسوده گی بیگانه با چشمانت/

"شعله را از خنکای نسیم ترساندن؟......."

میخواهم پایدار ببینمت./تا همیشه ی پندار....وخندان/به گاه نبرد....... 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:14  توسط   | 

از من میخواهد صد و شصت کلمه حرف بزنم.مطابق با فصل عاشقی کنم و بی که بدانم چرا اسمان را ابری ببینم.قرارمان از ابتدا روز بود و پنجره های باز.....

این روزها اما تمامی شیشه ها یخ بسته اند و من هی توی دلم خالی میشود."نکند سوارم را دزدیده اند؟"

من اما به نامش حتی عاشق میمانم.تا بیکران هستی.با یکصد و شصت هزار کلمه ی منتظر در ذهن."نکند سوارم را دزدیده اند؟این ها همه یکصد و شصت تا میشود یا که ......"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:34  توسط   | 

"كسي نيست ميان درختان

ومن

نميدانم كجا رفته ام"

 

پيشترها انگار ميشد كه فرياد كني كه هستي.ميشد انگار كه بودنت را بي بهانه ببينند .اين روزها اما فرياد است كه پشت فرياد اوار ميشود.صدا كه در صدا ميميرد.نفس كه در نفس حبس ميشود.خوب يادم هست- برادرم شبي ميگفت:" چراغ ما در اين خانه ميسوزد".از" بودن و سرودن" مي گفت و چه حق ميگفت.

برادرم "جوناتان"راهما نقدر خوب ميشناسد كه من "ساداكو " را.وانقدر از همديگر ميميريم كه ..............

اين روزها افتاب هم بوي باروت ميدهد و فقط ميشنوي كه "خانه ام اتش گرفته ست اي!....اي فرياد."

سمكوب چكمه ي جلادان تا مغز استخوانمان را ميتركاند و هي هي...........داغ جنگلهاي امل هنوز ميسوزاند واين بار ديگر چه كنيم.؟هي هي..........ان روز هم كسي ميان درختان نبود شايد....

سفيران مرگ هر چه بود را بردند وباقي همه هيچ-باقي همه زخم-.واي بر من-همه چيز بوي باروت ميدهد و من نيدانم كجا امده ام....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 1:13  توسط   |