تبليغاتX
خنیاگر خاموش
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...
"

"

"برو یه چند تا قرص بخور نئشگیت

تکمیل شه"

      ابن آخرین جمله ای بود که شنیدم.

و من با ضرباهنگ این جمله به تمام زنان زیر ارابه های تاریخ پیوستم......

                          

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 18:7  توسط تاتیانا  | 

"انسان طاقي" من!

حفره ي درد /چين رنج/شكن تلخ خيانت روزگاران را در پاي نگاه به خون نشسته ات /

تاب ندارم

از دور ترين و تنگ ترين سلول هاي شكنجه

از لا بلاي ميله هاي خاردار

از آ خرين سكوي زنده بودن حتي...

دستانت را به ياري "انسان"گشوده اي

وزن سنگين حزن كلامت را تاب ندارم........

ميدانم كه استاده اي

ميدانم كه استاده اي

ميدانم كه لاشه ي بوگرفته ام را حتي

با دست بسته اگر نه/

با پاي آبله گون اگر نه/

به دندان ميكشي

تا اگر شبگيري هست به سرخي "قيام"

يا اگر سحري هست به سپيدي صلح

تنگ هم /نظاره كنيم

انسان طاقي من!

ياد آور گندم و اسكله و كوه!

يادگار صخره وتفنگ و آهو!

ميدانم كه استاده اي

ميدانم كه مارش كلام تو

همچنان مي شوراند و مي رهاند

چونان چون آواز "جوناتان"...

ميدانم كه استاده اي

حتي در آخرين سكوي زنده گي

ميدانم /

كه هر چند غريبانه....

اما /

ايستاده اي ي ي...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:33  توسط تاتیانا  | 

عشقم را بر سر چهار راه ادم فروشان قدیسه نما

در کشاکش از خود بیگانگی و خود باوری

چنان به جان فشردم

که انگار مرزی نبود میان او و من

افسوس و صد افسوس که غم نان تمامیتم را به سخره گرفت و من له شدم

در لابلای چرخ دنده های این طبیعت وحشی

میخواستم ه کوه و بیابان گریزان شوم

آن هنگام که

همه میخواستند بگویند که میدانند من چگونه ام و

از هیچ ندانستنشان بی خبر بودند

انگار به هیئت تمام زنان زخم خورده ی تاریخ در امده بودم و باز میخواستم

دمی بیشتر

عشقم را ببینم

وقتی که سختیهای تمام این سالهای سیاه را

در ناز سر انگشتانش

حواله ی گونه های زجر کشیده ام کرد

دانستم که چه مایه میخواهمش

های !شمایگان!

من چگونه ام؟

از چه جنس و چه مایه؟

که اینگونه دلم زخمی دردهای بی پایان اوست .......

او از درد دیگران میگوید هماره و من از درد او میمیرم بی صدا

رفیقم را میگویم

که میخندد بی که بداند چرا

های!شمایگان!

زخمی بردلم نشسته که

تا نهایتم را میسوزاند

در این بازار نا مردمی های بسیار

و من هر لحظه بیشتر می فهمم که

چه مایه میخواهمش..........

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 14:3  توسط تاتیانا  | 

"دوستت دارم "را بارها گفته ام با تو

این بار نیز میگویم"دیوانه!

-دوستت دارم........."

نازنینم "دوستت دارم"به همین سادگی

بی قلاب و اسلحه

"دوستت دارم.......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:34  توسط تاتیانا  | 

بر بلندای تپه ای از دروغ

-نهان کاری

-بی میلی

بر بلندای تمام خاطرات بو گرفته ی آن اتاق نخستین

آن آشنایی بی مانند

خیره سرانه ایستاده ام

و لاشه ی عشقم را حتی

به هیچ نازک اندامی نخواهم فروخت..........

میخواهم بمانم

میان این همه بی شرمی که در نگاه این سفله مردم بی مغز موج می زند

میخواهم آنقدر مغرور بمانم

که فرقی باشد میان من

و آنکه تنها به یک مشت دلار می اندیشد و سینه های بلورینش

همیشه از نوازش دستانی نیاز مند بهره ور است

و به یقین

این روزها که من از زور گرما

به خاطره ی آلاسکای کودکی ام فکر میکنم/

در ساحلی زیبا و رویایی

حمام آفتاب می گیرد........

خیره سرانه ایستاده ام و هیچ نمی گویم

چرا که این عشق نخستین

انگیزه ی آخرینم هست برای بودن.........

.....ختی لاشه ی عشقم را

بر دوش این عروسکان نخواهم گذاشت.............

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:13  توسط تاتیانا  | 

دلم میخواد تو صورت همه استفراغ کنم/

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 19:52  توسط تاتیانا  | 

نميدونم چه كنم كه باور كنند احمق نيستم و مي فهمم/

شرنگ تلخ "عاشقي" و تا ته سر كشيدم و همه كفتند ".... لقت"/جاي اين سه تا نقطه هرچي دوست داري بذار/

اما من خودم ميخوام بگم:"كون لق ناز و عشوه هاي مفت/

كرشمه هاي تو خالي/

لبخند هاي پوچ پر از انتظار/

كون لق تمام اين ناز پروراني ها وقتي همه تا خرخره تو لجن فرو رفتيم و به مسلسل "عقايد"دو هزار ساله كشيدنمون/

فرصت لبخند زدن نيست/رفيق ميدزدن اينجا/

حتي طناب هم بهت نميدن كه حلق آويز كني خودتو/

كون لق هر چي جناح بندي جنسي/

به همين غلظتي كه گفتم/

شش دانگ حواست و جمع كن/

رفيق ميدزدن اينجا/توضيح هم اگه بخواي/بهت ميگن /جاسوسي/

مشكل امنيتي داري/

ناز و كرشمه خري به چند من؟

كون لق "روزگار"....

با همين كيفيت.........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 22:8  توسط تاتیانا  | 

"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این درد ها را نمیشود به کسی اظهار کرد.چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش امد های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر امیز تلقی بکنند.زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برای آن پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است و لی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید."       "بوف کور"

وقتی که برای نخستین بار این سطور را میخواندم همان نیشخند "شکاک " را حواله ی "صادق " می کردم که مگر میشود آخر؟

اما این روزها مثل کسی که با پتک بارها بر سرش کوبیده باشند از باور همه ی آنچه بر من گذشت میگریزم/

از باور حرف هایی که تا عمق جانم را سوراخ کرد و انگار شیره ی جانم ذره ذره از این سوراخ در می رود/و من روزی چند بار خودم را میمیرم که این سوراخ راحتتر تمامم کند/

حس میکنم از تمام این مردمی که میانشان هستم دورم و نمیدانم شباهت من به این ها چه بود که سر از این جا در آوردم/وقتی تلخ ترین ها راهمان میگوید که گوارا ترین ها را عاشقانه و ناب با سر انگشتانش سرود/

روزی چند بار به استقبال مرگ میروم و نمیشود /انگار نفسم هنوز به یک نفس دومی بسته است که انتظارش را میبرد /اغلب برای فرار از خودم به دوران کودکی  ام روی می ا ورم و خاطراتم را حواله ی دود غلیظ سیگار میکنم و هی داد میزنم"بچه ها اینجاست/پیداش کردم/"قایم باشک های کو دکی ام را عشق است که پشت هر دیوار یک رفیق را پیدا میکردم و مثل حالا نبود که برای شنیدن صدای هم سنگرم /در خون و التماس و تیغ و بلندی غرق شوم/

دیروز که میخواستم پرت شوم یاد نخستین آغوش /نخستین پناه/نخستین ترنم/مرا باز گرداند و نمیدانم امروز بهانه ی چه چیز را بیاورم که قدری بیشتر زنده بمانم/

آنقدر تلخ دوستش دارم که انگار تکراری برای این احساس میسر نیست/"میخواستمت و میخواهمت هنوز" این را قبلا هم گفته بودم/

میخواهم بروم /فقط دوست دارم قبل از اینکه بروم درد هایی را که مرا اینگونه مچاله کرد روی کاغذ بیاورم/

میخواهم آنقدر خودم را بفشارم که کاغذ خیس شود از چک چک چک عصاره ی وجودم/

این را به حساب تسلیم نگذارید/هرگز/من زنده گی را دوست دارم/بیش از هر زمان دیگری/

فقط کمی مردن را لازم میدانم/آن هم از نوع پرت شدن از بلندی/

که شاید تا رسیدنم به زمین برای آخرین بار هم که شده میل به زنده گی را تزریق کنم در تار تار وجودم/

آخر این روزها بوتیماری خاموشم که نظاره گر همه ی ان چه نباید بشود هستم/

آخرین سطر م:

"دوستت دارم !تا همیشه ی زمان/چه باشم /چه نباشم/"

میروم یک بلندی سرخ پیدا کنم/.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:36  توسط تاتیانا  | 

نميتوانم/ديگر نميتوانم/اين همه دل واپسي از من و گريز از تو/اين همه با تو بو بودن و با من نبودن از تو/داغ اين همه حرف گلوله اي شده /رو به سوي خودم/ماشه را ميكشم اين بار كه از تكرار اين همه صبح بي ثمر رها شوم/اين همه تكرار و هي تكرار/

آخر نازنين!جنس عشق من ملوس نبود/از جنس عشق گاليا نبود عشق من كه اينگونه به رقص گرفته اي عشق را/من از ديار سووشون مي آيم و مارگريتا ي بي پناه/اخ!س........دم!كه چه داغي بر من ميزني وقتي كه غبار ميگيردت و من نميدانم چگونه بايد بيابمت/

شب از نيمه هم انطرف تر رفته/نميدانم بمانم يا تمام كنم اين لجن گودال را؟لجن گودال زنده گي بي تو/لجن گودال دلواپسي هاي هميشه/

اخر تا صبح چيزي نمانده/بمان تا من هم بخندم به فردا/

واي !ميخواهم ماشه ي حرف هايم را بكشم در گلويم/خسته ام از اين همه دلواپسي/هر چند كه جنس ما همين است و بايد هماره خواسته هايمان را داد بكشيم/

نازنينم/سر بر كدام بالين گذاردي؟من اينجا اغوشم را براي سر درد هاي تو گشوده ام/بيا /ديوانه ميشوم از نبودنت/بيا كه من بي تو تلي از كثافتم/كه جانور از من بالا ميرود /

من نميمانم امشب را تا سپيده/

من خودم را ميميرم با همين ماشه/

ماشه ي عقده هايم را

كه هيچوقت ملوس نبودم /

و هيچوقت درد هايم به من فرصت خنديدن نداد/

ماشه ا ميكشم اين بار

عشقم را فراري داده اند انگار/..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:24  توسط تاتیانا  | 

من ميخوام حرف بزنم/فقط ميخوام بنويسم:

...........................................................................................................

...........................................................................................................

............................................................................................................

اين سه خط و فقط يه نفر هست كه ميتونه بخونه/اخه ما با هم كلاس خط خوني رفتيم/

اين سه خط و فقط دو نفر ميخونن/من و اون يكي خط خون/كه خط زنده گيم و عوض كرد و برد به يه جاي نا محدود/اخه اگه سوار اينسه تا خط بشي ميرسي به جايي كه هيچ جا نيست/يه جا كه تموم نميشه/تا ظرفيت داشته باشي ميبردت///و من اين ها رو نوشتم كه بگم اين سه تا خط و فقط اون ميتونه بخونه/اخه ا با هم كلاس خط خوني رفتيم/ "مگه نه رفيق؟"!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط تاتیانا  |